گنجور

 
حزین لاهیجی
 

گنجی ست راز عشق، که دل ها خراب اوست

پیمانه لفظ و معنی رنگین، شراب اوست

دنبال شوخ چشم غزالی فتاده ام

چون آهوی رمیده، دلم در شتاب اوست

دستم اگر به طرف عنانش نمی رسد

خوناب اشک حسرت من، تا رکاب اوست

نوش از حدیث تلخ لبش جوش می زند

خون در دلم ز غنچهٔ رنگین عتاب اوست

آتش طبیعتی رگ جانم گرفته است

چون شمع، سوزم، از نگه شعله تاب اوست

کام حزین خسته به یک نوشخند داد

جان مست بادهٔ لب حاضر جواب اوست