گنجور

 
حزین لاهیجی
 

بتی دارم که دل دیوانهٔ اوست

خراب جلوهٔ مستانهٔ اوست

کند سوسن به شکرش، تر زبانی

لب هر غنچه در افسانهٔ اوست

سر و کارم بود با شعله خویی

دل گرم من آتشخانهٔ اوست

نمی دانم به محفل این چه شمعیست

که جان قدسیان پروانهٔ اوست

نشان ز آن یار هر جایی چه جویی؟

دل هر ذره ای کاشانهٔ اوست

اگر میخوارهای از عشق مگسل

محبت ساقی پیمانهٔ اوست

حیات من بود در دست ساقی

شراب خضر، در پیمانهٔ اوست

حزین ازکوی معماران گل نیست

خرابات محبّت خانهٔ اوست