گنجور

 
حزین لاهیجی

گل داغ است که صحرای دلم خرّم ازوست

خون گرم است که ناسور مرا مرهم ازوست

هر چه از دوست رسد ناخوش و خوش، خوش باشد

شربت وصل ازو، تلخی هجران هم ازوست

حلقهٔ بندگی عشق به ما ارزانی

که در انگشت سلیمانی ما خاتم ازوست

به که تا وعدهٔ دیدار، وفا سازد یار

نگران چشم دل محرم و نامحرم ازوست

منّت ابر بهار از رگ مژگان داریم

کشت امید جگر تشنهٔ ما را نم ازوست

عشق کو شد به سرانجام دل آب شده

قفل گنجینهٔ گل، در گره شبنم ازوست

بهتر آن است که سازم به پریشانی دل

سر آن زلف بنازم که جهان درهم ازوست

نه صدف گشت پی گوهر عرفان پیدا

احترام ملک و منزلت آدم ازوست

طاق ابروی تو، تا قبلهٔ عشّاق شده ست

پشت افلاک به تعظیم دل ما خم ازوست

سر سودا زدگان زلف تو را نیست چرا؟

مگر آشفتگی خاطر دلها کم ازوست

این جواب غزل دلکش سعدی ست حزین

که نی خامهٔ آتش نفسم را دم ازوست