گنجور

 
خیالی بخارایی

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوست

بحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست

گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دم

چون صدق عالمی ست که مهر آفتاب اوست

راه ادب گزین که سزاوار افسر است

هرسر که از طریق ادب بر جناب اوست

اندیشه از کشاکش روز حساب نیست

آن را که چشم بر کرم بی حساب اوست

دربند زلف یار نه تنها دل من است

هرجا دلی ست شیفتهٔ پیچ و تاب اوست

آهسته رو خیالی و دست از هوس بدار

زین خنگ تیز رو که مه نو رکاب اوست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نسیمی

چشم تو فتنه ای است که عالم خراب اوست

مستی دیر و باده ز جام شراب اوست

رویت که صبح صادق شهر وجود ماست

از هر طرف که می نگرم فتح باب اوست

معنی اوست هرچه دل اندیشه می کند

[...]

صائب تبریزی

آن روی آتشین که جگرها کباب اوست

نور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست

در چهره گشاده صبح بهار نیست

فیضی که در گشودن بند نقاب اوست

در هیچ دیده آب نخواهد گذاشتن

[...]

حزین لاهیجی

گنجی ست راز عشق، که دل ها خراب اوست

پیمانه لفظ و معنی رنگین، شراب اوست

دنبال شوخ چشم غزالی فتاده ام

چون آهوی رمیده، دلم در شتاب اوست

دستم اگر به طرف عنانش نمی رسد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه