گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نمی فتد به دل، از محشر اضطراب مرا

به زیر سایهٔ تیغ تو، برده خواب مرا

لب سؤال مرا مهر بوسه، خاموشی ست

چرا نمی دهد آن کنج لب جواب مرا؟

حصار عافیتم، چون حباب، خاموشی ست

کشیدن نفسی، می کند خراب مرا

به ساغر نگهی مست کن مرا، ساقی

که اشک شور، نمک ریخت در شراب مرا

نظر به سرمهٔ توحیدم آشناست، حزین

شکوه ذرّه کند کار آفتاب مرا