گنجور

 
حزین لاهیجی
 

درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست

غریب کشور خویشیم روزگاری هست

شکسته خار کهن آشیان گلزارم

همین شنیده ام از بلبلان، بهاری هست

ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی

به دامن مژه ام، اشک بی قراری هست

ز ابر دست تو منت نمی کشم ساقی

تو گر قدح ندهی، چشم می گساری هست

شب وصال شکایت ز بخت داشت حزین

خبر نداشت دلم، درد انتظاری هست