گنجور

شمارهٔ ۱۹۸

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت

کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت

مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده

سیمرغ درین راه خطرناک، پرانداخت

تا چشم سیه مست تو عاشق کشی آموخت

از هر دو جهان، قاعدهٔ داد برانداخت

بر خاک درت پارهٔ دل ریخت سرشکم

در کوی تو این قافله، بار سفر انداخت

همچون جرس افسانه فروش است خروشم

بیتابی دل آه مرا از اثر انداخت

از زخم شود جوهر شمشیر، نمایان

دانست تو را هر که به حالم نظر انداخت

تا بوسهٔ آن حسن گلوسوز چه باشد

نام لب تو، کام مرا در شکر انداخت

نشناخته بودیم دری غیر در دل

ما را به چه تقصیر، فلک در به در انداخت؟

در عشق ندانم که وفا چون و جفا چیست

این درد گرانمایه، مرا بی خبر انداخت

ای خلوتیان الحذر از عشق فسونگر

ما را به زبان همه کس چون خبر انداخت

عشق است حزین ، فاش بگویم که بدانند

این شعله، که در خرمن جانم شرر انداخت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور