گنجور

 
حزین لاهیجی

مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت

کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت

مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده

سیمرغ درین راه خطرناک، پرانداخت

تا چشم سیه مست تو عاشق کشی آموخت

از هر دو جهان، قاعدهٔ داد برانداخت

بر خاک درت پارهٔ دل ریخت سرشکم

در کوی تو این قافله، بار سفر انداخت

همچون جرس افسانه فروش است خروشم

بیتابی دل آه مرا از اثر انداخت

از زخم شود جوهر شمشیر، نمایان

دانست تو را هر که به حالم نظر انداخت

تا بوسهٔ آن حسن گلوسوز چه باشد

نام لب تو، کام مرا در شکر انداخت

نشناخته بودیم دری غیر در دل

ما را به چه تقصیر، فلک در به در انداخت؟

در عشق ندانم که وفا چون و جفا چیست

این درد گرانمایه، مرا بی خبر انداخت

ای خلوتیان الحذر از عشق فسونگر

ما را به زبان همه کس چون خبر انداخت

عشق است حزین ، فاش بگویم که بدانند

این شعله، که در خرمن جانم شرر انداخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

هر نیر که بر سینه ام آن فتنه گر انداخت

دل شهل گرفت آن همه چون بر سپر انداخت

دلخته نشد عاشق از آن نیر و نیازرد

دلخته از آن شد که به روز دگر انداخت

زآن نیر که انداخت کسی دور به دعوی

[...]

صائب تبریزی

ماهی که ز پرتو به جهان شور درانداخت

پیش رخت از هاله مکرر سپر انداخت

با گوشه دل غنچه صفت ساخته بودم

بوی تو مرا همچو صبا دربدر انداخت

در دیده صاحب نظران موی زیادم

[...]

سعیدا

روی تو چو از پیش نظر پرده برانداخت

آتشکدهٔ مهر به دور قمر انداخت

بی روی تو هر قطرهٔ اشکی که برون شد

از دل همه را دیدهٔ من از نظر انداخت

در عین سخن خندهٔ آن لب نه ز عقل است

[...]

صامت بروجردی

خاتون قیامت چو به ایشان نظر انداخت

از دیده ز مهجوری یاران گهر انداخت

نزد پدر از شوق کسا پرده برانداخت

وز فرط تضرع بدل وی شرر انداخت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه