گنجور

 
حزین لاهیجی

آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت

جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت

غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت

غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت

مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت

جگر از تشنگی خار بیابانم سوخت

من که در صومعه سرحلقهٔ دین دارانم

نگه کافر آن مغبچه ایمانم سوخت

نفس سوخته، در سینه نگهدار حزین

این چه افسانهٔ گرم است که مژگانم سوخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت

همچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت

هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من

آتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت

کیست این شعله ی بی باک ندانم، کآمد

[...]

غالب دهلوی

آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوخت

دیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت

نه بدر جسته شرار و نه بجا مانده رماد

سوختم لیک ندانم به چه عنوانم سوخت

سینه از اشک جدا، دیده جدا می سوزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه