گنجور

 
غالب دهلوی

آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوخت

دیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت

نه بدر جسته شرار و نه بجا مانده رماد

سوختم لیک ندانم به چه عنوانم سوخت

سینه از اشک جدا، دیده جدا می سوزد

این رگ ابر شرربار پریشانم سوخت

حاجت افتاد به روزم ز سیاهی به چراغ

دل به بی رونقی مهر درخشانم سوخت

سودم از ارزشم افزون بود آن خار و خسم

کز پی پشه توان در چمنستانم سوخت

کافر عشقم و دوزخ نبود در خور من

غیرت گرمی هنگامه صنعانم سوخت

پایم از گرمی رفتار نمی سوخت به راه

در قدم سوختن خار بیابانم سوخت

تا ندانی به فسون تو در آتش رفتم

خود به داغ تو دل دیر پشیمانم سوخت

کردم از سنگ جگر تا نشوم خسته عشق

هم بدان سنگ به هم خوردن پیکانم سوخت

دیگر از خاتمه کفر چه گویم غالب

من که رخشندگی جوهر ایمانم سوخت