گنجور

 
غالب دهلوی

آن که بی پرده به صد داغ نمایانم سوخت

دیده پوشید و گمان کرد که پنهانم سوخت

نه بدر جسته شرار و نه بجا مانده رماد

سوختم لیک ندانم به چه عنوانم سوخت

سینه از اشک جدا، دیده جدا می سوزد

این رگ ابر شرربار پریشانم سوخت

حاجت افتاد به روزم ز سیاهی به چراغ

دل به بی رونقی مهر درخشانم سوخت

سودم از ارزشم افزون بود آن خار و خسم

کز پی پشه توان در چمنستانم سوخت

کافر عشقم و دوزخ نبود در خور من

غیرت گرمی هنگامه صنعانم سوخت

پایم از گرمی رفتار نمی سوخت به راه

در قدم سوختن خار بیابانم سوخت

تا ندانی به فسون تو در آتش رفتم

خود به داغ تو دل دیر پشیمانم سوخت

کردم از سنگ جگر تا نشوم خسته عشق

هم بدان سنگ به هم خوردن پیکانم سوخت

دیگر از خاتمه کفر چه گویم غالب

من که رخشندگی جوهر ایمانم سوخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

گرمی گریه به سودای تو دامانم سوخت

همچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت

هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر من

آتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت

کیست این شعله ی بی باک ندانم، کآمد

[...]

حزین لاهیجی

آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت

جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت

غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت

غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت

مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه