گنجور

 
حزین لاهیجی
 

پخته به حکمتی کنم، بادهٔ نارسای را

بر سر خم نهاده ام، خشت کلیسیای را

گر بودت به عاشقی، لخت دلی نیازکن

توشه ببند بر میان، نالهٔ ره گرای را

محمل لیلی از نظر رفت اوا نشان پی گم است

گوش به راه حیرتم، زمزمهٔ درای را

برهمنی کمینه ام، سجده بر صنمکده

چین بگشا ز ابروان، قبله من، خدای را

جام صبوح کش چو گل، تا که به جلوه آورد

مشرق چاک پیرهن، سینه دلگشای را

فصل بهار روی تو، کلک زبان بریده ام

نغمه شکسته در گلو، بلبل خوش نوای را

جلوه نو خطان حزین ، ازرخ ساده خوشتراست

غالیه ساز صفحه کن، خامهٔ مشک سای را