گنجور

 
حزین لاهیجی
 

اگر بیند ز قدّت مصرع برجسته مضمون را

چمن پیرا، کند از باغ بیرون سرو موزون را

نمکدانی بود چون داغ من چشم غزالانش

به شور آورد تا صحرانورد ناله، هامون را

از آن، گل سینه چاک انداخت خود را در گریبانش

که سازد پرده پوش عیب خود آن جامه گلگون را

به صحرا هم بود، در شهر بند جلوهٔ لیلی

سواد چشم آهو، تازه سازد داغ مجنون را

در آغوشی سهی سرو است، خاکسترنشین قمری

بدل کردن نباشد جامه هرگز، بخت وارون را

سرشک از دیده ام پیوسته، سیل گریه می شوید

به خون ناشسته هرگز هیچکس جز اشک من، خون را

حزین از لب اگر بردارد آهت مهر خاموشی

به آسانی توان از پیش دل برداشت گردون را