گنجور

 
حزین لاهیجی

مرغ شب پیشتر از آنکه برآرد آواز

دل شوریده نوا، زمزمه ای کرد آغاز

می سرایید دل و کلفت آواز نبود

ایمن از فتنه گریهای زبان غمّاز

دادم از شور جنون بال و پر شوق به هوش

کردم از شوق درون، روزنهٔ گوش فراز

تا چه راز است که از پرده برون می آید؟

تا چه تار است که اندیشه، کشیده ست به ساز؟

از طرب صومعه دارانِ دماغ آوردند

سر برون از حجب عنصری کاخ مجاز

شوق در گرم عنانیّ و طلب در جستن

مژه در بال فشانی و نگه در پرواز

زخمه بر عود اثر زد دل و من سنجیدم

او سراینده و من پرده نیوشندهٔ راز

من ز عاشق سخنی، گوش برآواز خبر

او به جادو نفسی، عشوه فروش اعجاز

من به آتش جگری موسی مشتاق سروش

او به دلکش خبری شعلهٔ طور اعزاز

من به حسرت شکنی منتظر بوی یمن

او به شیرین دهنی، خسرو خوبان طراز

نکته سربسته تر از غنچه راز محمود

پرده پیچیده تر از طرّهٔ مُشکینِ ایاز

نمک اندوزتر از پسته ٔ شور لیلی

سینه پردازتر از ناله مجنون به گداز

حالتی بوالعجب آمد ز سماعم در پیش

بی خودی را نتوان کرد بیان با خود باز

ناگهان مرغ شباهنگ برآورد خروش

هم صفیران چمن سیر، کشیدند آواز

مست پیمانه اوا آتش، من و شمع سحری

می پرستان به می و قبله پرستان به نماز

دل مرا گفت که مستانه نوایی سر کن

تو هم آخر ز غم آن بت عشّاق نواز

پاسخش دادم ازین مصرع سنجیده خویش

آنچه انجام ندارد چه نمایم آغاز؟

باز دل گفت که مشتاق سخنهای توام

ای بلاغت ز کلام تو مطرّز به طراز

بکش ای بحر نوال، از رگ نیسان قلم

گهری چند به گوشم، چه حقیقت چه مجاز

الله الله که نتابی رخ ازین ملتمسم

ای صریر قلمت را به نواسنجان ناز

گفتم از عذر و تعلل نشماری ز رهی

تازه عهدی ست مرا با ملک بی انباز

که نگویم به جز از نعت رسول عربی

خواجهٔ هر دو سرا، دادرس بنده نواز

باعث خلقت کل، هادی ارباب سبل

سر و سرخیل رسل، محرم خلوتگه راز

بخششش عام چو احسان خداوند کریم

برنگردد تهی از درگه او دست نیاز

با ردای کرمش، قامت امّید قصیر

خلعت رحمت او بر قد تقصیر دراز

صیت شرعش، به ملاهی چو زند بانگ غضب

نغمه خون گردد و با زخمه چکد از رگ ساز

دولت از همّت او لطمه خور دست لئیم

سیر چشم از رشحات کف فیّاضش آز

دردم نزع به خاطر گذرد گر یادش

سوی تن جان به لب آمده، می گردد باز

آبرویی که مرا در دو جهان هست آن است

که به اقبال جبین سایی اویم ممتاز

سرو را از اثر معنی اخلاص است این

که گهر ریزدم از خامهٔ صورت پرداز

نفسم همسفر قافلهء بوی یمن

نالهٔ من حدی دشت نوردان حجاز

با دم پاک من افسانه گر آرند خسان

پورمریم نشود لعبتی لعبت باز

نکهت عنبر سارا نشود عالمگیر

گر برون بر ندهد بوی خود از پردهٔ ساز

گر بود بی خردی زادهٔ دربا گهران

نتواند به گرانمایه دلان شد انباز

رنج بی فایده از سعی نخواهد بردن

ماکیان گر نکند پرورش بیضهٔ غاز

جانگزا زهر شود نکتهٔ شیرین منش

نیشکر، عقرب جراره شود در اهواز

رَه خطیر است حزین، این همه بی باک مکن

به کمیت قلم ارجاع عنان در تک و تاز

وقت آن است که در بزم محبّت من و دل

برفروزیم به محراب دعا، شمع نیاز

شام احباب تو روشن، ز دل نورانی

دشمن جاه تو را سر بود اندر دم گاز