یک گریبان نیست کز بیداد آن مه پاره نیست
رحم گویا در دل بیرحم آن مه پاره نیست
کو دلی کز آن دل بیرحم سنگین نیست چاک
کو گریبانی کز آن چاک گریبان پاره نیست
ای دلت در سینه سنگ خاره با من جور بس
در تن من آخر این جان است سنگ خاره نیست
گاه گاهم بر رخ او رخصت نظاره هست
لیک این خون گشته دل را طاقت نظاره نیست
جان اگر خواهی مده تا میتوانی دل ز دست
دل چو رفت از دست غیر از جان سپردن چاره نیست
کامیاب از روی آن ماهند یاران در وطن
بینصیب از وصل او جز هاتف آواره نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به مضامین عشق و ناکامی در آن میپردازد. شاعر به توصیف محبوبی میپردازد که به رغم زیبایی و مهربانیاش، دل او سنگی و بیرحم است. او از چالشهای عاطفی و درد فراق سخن میگوید و بیان میکند که عشق واقعی در شرایط سخت و بیرحمی میتواند به جان انسان آسیب بزند. همچنین اشاره دارد که اگر جان را فدای عشق کنیم، تنها ما را به درد و رنج بزرگتری میکشاند. در نهایت، شاعر احساس بینصیب بودن از وصال محبوب را بیان میکند و به سرنوشت آواره عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: هیچ گریبانی نیست که از ظلم و ستم آن معشوق پاره نشده باشد، به نظر میرسد که در دل آن معشوق بیرحم، هیچ نشانی از رحم و محبت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: کجاست دلی که از آن دل بیرحم سنگینی نکند؟ کجاست گریبانی که از آن چاک، پارهای وجود نداشته باشد؟
هوش مصنوعی: دل تو همچون سنگ سختی است که با من سازگار نیست، اما در بدن من، این واقعا جان است و نه سنگ سخت.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات فرصتی پیش میآید که به چهره او نگاه کنم، اما دل پر از درد و خونم نمیتواند این مشاهده را تحمل کند.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی زنده بمانی، تا جایی که میتوانی خود را دلسرد نکن. وقتی دل را از دست دادی، دیگر چارهای جز جان سپردن نخواهی داشت.
هوش مصنوعی: دوستان خوشبخت و موفق از زیبایی آن ماه، که نماد محبوبیت است، بهرهمندند. اما در وطن، جز یک صدا که از دور میخواند، کسی نیست که از وصل و نزدیکی او بهرهمند شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کیست از دوران خونبارش دل صد پاره نیست
همچو آبی گرد نا اهلیش بر رخساره نیست
هیچ عاشق دیده خوش در وجود
کز رقیب دیدها سوی عدم آواره نیست
ای رفیقان عالم ترکیب اضداد است از آنک
[...]
هر که اندر موسم گل همچو گل می خواره نیست
آنچنان پندار کوخود در جهان یکباره نیست
نرگس صاحب نظر تا دید احوال جهان
اختیارش از جهان جز مستی و نظّاره نیست
تا صبا شد حلّه باف و ابر شد گوهرفشان
[...]
اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست
تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست
چون خیالت بر که آید چشمهها گردد روان
خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست
آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر
[...]
کیست کز سودای تو از خان و مان آواره نیست
آخر ای جان آن دلِ سنگت ز سنگ خاره نیست
بی دلان در عرصه ی کوی تو سرگردان عشق
هم چو من هستند امّا هم چو من بیچاره نیست
میرِ دادی نیست ور باشد مجال آن که راست
[...]
ساقیا چون گل شکفت از میْپرستی چاره نیست
صورتی بیجان بود کو وقت گل میخواره نیست
نوعروس گل ز مهد غنچه میآید برون
بالغ است آری ازین پس جای او گهواره نیست
این زمان کز خرمی صحرا بهشتآسا شدست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.