گنجور

حاشیه‌گذاری‌های ناپیدا

ناپیدا


ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۰ در پاسخ به ناپیدا دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج:

بدون زحمت و تلاش نمیتوان جایی رسید ... 

 

اشکهای که در شکست می‌ریزی همان عرق هایی ست که نریختی 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۹ در پاسخ به ناپیدا دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج:

عالم در این شعر فقط دانشمند و ... نیست ... همه انسانها ، عقل دارند و عقل و منطق یک انسان را وادار به کار کردن خدمت کردن سود رساندن می‌کند هرچند شاید کسی این میکند هدفش سود رساندن و ... نباشد ولی باز میکند !

این خودش یک قانون در مفهوم کار است !

از عقل خود استفاده کن ... .

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۷ در پاسخ به ناپیدا دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج:

این خودش یک اصل برای مفهوم کار است .

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج:

No pain!,No gain

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۰۵ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج:

عالم بدون عمل به چه ماند ؟

به زنبور بی عسل!

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۷۴ - رنج و گنج:

... Life is truly dark; Unless it is passion, and passion is always blind unless it is knowledge, and knowledge is always useless; Unless it is work, and work is always empty, unless it is love. If you are not able to mix your work with love, and constantly carry the burden of a task reluctantly, then stop working; For he who reluctantly puts dough in the oven is a bitter bread that satisfies man only half full. The work is the embodiment of love!

جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر و دیوانه !

بدون علاقه نمیشود به چیزی گرایش پیدا کرد ؛ 

فقط با عشق میتوان تلاش و همت بی حد خود را صرف آن چیز کرد .

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

The fish is silent in the water and Charpa roars on the ground and the bird sings in the sky. Man, but the darkness of the sea and the roar of the earth and the music of the sky.

-رابیندر انات تاگور.

انسان همه چیز را در خود دارد ... مجموعه ای از هست و نیست ... شاید چون وجودی از خدا را در بر دارد !

عشق هم شایسته هر کسی نبود حتما !!!

از شبنم عشق خاک آدم گل شد 

صد فتنه و شور در جهان حاصل شد 

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند 

یک قطره فرو چکید و نامش دل شد 

 

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

تو آیینه جمال اویی و آیینه تو همه جهان است

...

یاد جزء صحیح در ریاضیات افتادم !

همه چیز را هر چه قدر هم که باشد به یک عدد صحیح در بازه دو عدد متوالی و کوچکترین ش باز می‌گرداند !

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

راه عشق او که اکسیر بلاست

محو در محو و فنا اندر بلاست

گر بقا خواهی فنا شو کز فنا 

کم‌ترین چیزی که می‌زاید،بقاست

-------

هر دل که ز خویشتن فنا گردد

شایسته قرب پادشا گردد

-------

فنا گشتن، دل از جان برگرفتن

همه انداختن،آنبرگرفتن

--------

عطّار، مست عشقی از عشق چند لافی

گرطالبی فنا شو، مطلوب بس عیان است

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

...در عشق فنا و محو و مستی سرمایه عمر جاودان است...

مقام فنا در عشق ...

عشق زندگی را ویران می‌کند یا آباد ... ؟؟؟!

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت 

خانه ات آباد که این ویرانه بوی گل گرفت 

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹:

به علاوه نادر ، مهناز ، مهدی کاظمی ، رضا ساقی ... . 

گفتم نگویم و شرمنده شوم بد است !

ذکر نام این چند بزرگوار را دریغ نکردم !

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

یادم رفت بگویم به دوستان عزیز!

دکتر آذرخش مکری در مورد خوشبختی و عقل و احساس و ... در کل در مورد واژگان هر روزه ای که بر زبان مان به هر دلیلی میچرخد سخنانی قابل عرض کرده اند و گوش دادن آنها خالی از لطف نخواهد بود ... 

ایشان یک روان درمان ٫ پزشک قابلی هستند .

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ ، از یمن ... 

 

 

آواز گنجشک .

صدای گهگداری این خودروها .

سکوت ... 

آوازی ست اینجا ...

شب است ولی روز یا روز است ولی شب !

آری ...

از شب تا صبح دعایی ست مرا ... بی نماز هم نامت چرا بر زبان است جانا ؟

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۲ در پاسخ به Malayeri malayerimahnaz@yahoo.com دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:

درود گرامی

عطار در این غزل مقام انسان رو شرح داده.

سوال شما : در بیت ۱۱ خطاب به انسان میگوید از وجود توست که آخرت و این جهان شکل گرفت ( این دنیا و آن دنیا )و از رفتار و اعمال توست که بهشت و جهنمی شکل گرفته 

در واقع بر اساس آزادی انسان و اختیار او و ویژگی هایش خداوند جهنمی و بهشتی و آخرتی خلق کرده ...

در بیت بعدی هم که میگوید خداوند روح انسان را از نور خود لبریز کرد و فرشتگان هم بر انسان سجده کردند پس تو هستی که معشوق اصلی هستی و دنیا از برای تو میچرخد ... 

پیامبر نیز به راهنمایی و کمک انسان ها بسیار بوده نمونه اش : لعلک به اخع نفسک الا یکونو مومنون 

و از اینکه برخی ایمان نمی‌آورند شاید که از شدت اندوه جانت را از دست بدهی ... 

حال که پیامبر اینگونه عشق داشته خدا چه عشقی به انسان ها دارد ... و البته که عشق را تنها خدا به انسان داد ... 

هیچ کس از این عشق بی بهره نیست ...

راستی که این عشق اصلا چیست ؟!

کسی عاشقی را دیده است ؟؟

 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳۵:

تفاوت بین این سگ با آن سگ اصحاب کهف ...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم ... :

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱:

اما این طور به نظر نمیاد !

مخاطب شاید ورای شمس باشه ... کسی دیگر هم همیشه هست ... اگر فقط تویی و معشوق یک نفر سومی هم در جریان هست !... مگرنه؟

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹:

در عجب هستم بزرگانی چون دکتر ترابی ، دکتر کیخا ، روفیا ، ناباور ، بابک ... دیگر نیستند ... خود بنده به شخصه استفاده های زیادی بردم از حاشیه هاشان ....

وجود آنها و بهره بردن از آنان خوب نعمتی ست :-)

بنده فقط نظاره گر بودم !

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۶ در پاسخ به سمیه شکری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹:

عاشق و مشغول هر که غیر او شوی ، خودش او را از تو دور میکند ...

آرایه به کار بردم ؟!

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست:

ارتباط بین بیت ۶ و سه بیت بعدی بسیار شگفت آور است ! :

همیشه فکر میکنیم که خدا یک نور بسیار بزرگ است ! بزرگتر از پرتو خورشید آشکار تر از نور و پرتو و امواج آن ! جایی در آسمان ... جایی فراتر از آسمان و باز هم میدانیم همین جاست هم آنجا هم در پوچی و ... این توصیف خیلی ادامه دارد .و اصلا شاید همین که در بالای سر ما ناظر است هم بی مورد نباشد ؟! که درهای رحمات الهی در بیکران است ! جایی که نظاره گر همه باشد !؟ آن چیز مرکزش کجاست باز نمیدانم !!... ؛از برای دفع حاجات آفرید ... ، و بعد دو بیت بعدی که اگر فقری باشد صدای آن بالاخره بلند شده و بندگانی خیر هستند که لطفی و خیری و نیکی کنند ، اگر دردی باشد این حاجات و دعاها برای شفا بیماری نیز به سوی درگاه تجلی خواهد رفت  مشکلی اگر باشد با همت و تلاش و کمک خواستن از یاری کننده همگان حل خواهد شد اما مصراع دوم : هر کجا کشتیست آب آنجا رود ... چه استعاره بزرگی ست !

کشتی گویی همان فرشته زمینی ست ... انسانی پاک ...این روزها مثالش کم است !آب همان حقیقت است ... 

 

ناپیدا در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه باستدعاء حاجت آفرید خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد کی امن یجیب المضطر اذا دعاه اضطرار گواه استحقاقست:

... آب کم جو تشنگی آور به دست ... 

در جستجوی حقیقت بودن ؟

بالا و پست هم همان باطن انسانی ست که در جستجو حقیقت است و البته آن کس که این `تشنگی` را تاب آورده ! . 

 

آن گدا گوید خدا از بهر نان 

شرف می‌فرمود خدا از عین جان 

...

عشق از اول چرا خونین بود 

تا گریزد آن که بیرونی بود 

 

۱
۲
۳
۴
sunny dark_mode