گنجور

 
سید حسن غزنوی

ای همچو ماه پیشرو لشکر آمده

وی از تو آفتاب امیدم بر آمده

گریان و مستمند و پریشان برون شده

خندان و شادمانه به آیین در آمده

خورشید بر تو ز اول بسیار سرزده

وانگه ز شرم چهره تو برسر آمده

رفته ز بحر پاکی چون آب پاره ای

واکنون بسی عزیزتر از گوهر آمده

از خشکی غم دو گلت علت تری

چشم مرا چو چشمه نیلوفر آمده

بر عزم گریه سوی دو فواره سرشک

آتش ز چشمه جگرم هم بر آمده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجیرالدین بیلقانی

لله درک ای ز جهان بر سر آمده

ذات تو از مکان خرد برتر آمده

شخص مطهر تو نهالی است در کجا؟

در بوستان ملک و معالی بر آمده

سلطان یک سواره که خورشید نام اوست

[...]

خواجوی کرمانی

چون سنبلت که دید سیاهی سرآمده

وانگه کمینه خادم او عنبر آمده

چشمت بساحری شده در شهر روشناس

زلفت بدلبری ز جهان بر سر آمده

ساقی حدیث لعل لبت رانده بر زبان

[...]

کمال خجندی

هر نیر کز تو بر دل غم پرور آمده

دل ز انتظار خون شده تا دیگر آمده

از دست و ساعد تو مرا نیغ آبدار

از آب زندگی به گلو خوشتر آمده

خضر خطت ندیده مثال لبت در آب

[...]

جامی

ای جاودان به صورت اعیان برآمده

گاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده

از روی ذات طاهر و مظهر یکی ست لیک

در حکم عقل این دگر آن دیگر آمده

بی صورت است عشق ولی عشق صورتش

[...]

فضولی

ای دل کدام قوم بملکی در آمده

کان قوم را همیشه نتیجه سر آمده

گه مرده گاه زنده شده هر یکی ازان

هر دم چو اهل سحر برنگی بر آمده

فردی ازان میان کم و فردی زیاد نه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه