گنجور

 
جامی
 

ای جاودان به صورت اعیان برآمده

گاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده

از روی ذات طاهر و مظهر یکی ست لیک

در حکم عقل این دگر آن دیگر آمده

بی صورت است عشق ولی عشق صورتش

غالب شده به کسوت صورت درآمده

معروف عارفان ست به هر صورتی که هست

در چشم منکران چه غم از منکر آمده

در موطن ظهور و بطون نیست غیر او

هر چند کز ظهور و بطون برتر آمده

گاهش کشیده جاذبه عاشقی عنان

با داغ عاشقان بلاپرور آمده

گاهش گرفته جلوه معشوقی آستین

بر شکل دلبران پری پیکر آمده

یکجا نشسته بر سر صدر جلال و جاه

وز جمله سروران جهان بر سر آمده

یکجا فکنده خرقه فقر و فنا به دوش

محتاج وار حلقه زنان بر در آمده

هر جا پی نظاره ستاده ست منتظر

منظور هم خود است که بر منظر آمده

بنموده روی بهر تماشای عاشقان

وانگه گشاده چشم و تماشاگر آمده

همراه وحی گشته و روح القدس شده

پیغام خود رسانده و پیغمبر آمده

بحری ست متفق که ز اوصالف مختلف

باران و قطره و صدف و گوهر آمده

بیرون ز عشق و عاشق و معشوق هیچ نیست

این هر دو اسم مشتق و آن مصدر آمده

مشتق چو نیک درنگری عین مصدر است

کاندر صفات ظاهر خود مضمر آمده

نشکفته است جز گل وحدت به باغ عشق

هر چند گاهی اصفر و گه احمر آمده

جامی ندید رنگی ازان گل عجب مدار

کز غم کبود جامه چو نیلوفر آمده

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.