گنجور

 
مجد همگر

به خدائی که آشنائی داد

وحی او با دل پیامبران

به رسولی که روشنائی داد

نور عقلش به چشم راهبران

کز دل پاک و سینه صافی

بازگشتم به راه رهسپران

اندرین پرده گرچه محجوب است

صورت من ز چشم بی بصران

نظر راست بین نکو بیند

کاندرین ره نیم ز کژنظران

خرده ای صوفیانه خواهم گفت

گر نگیرند خرده مختصران

گر تو شاهی و من ترا محکوم

چیست بر من تحکم دگران

به سر تو که نور چشم من است

خاک پایت که باد تاج سران

من در این پایه ام که شاید بود

کم ملایک شوند سجده گران

ملک نفس من روا داری

که برد سجده سگان و خران

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

از من خام قلتبان گران

خدمتی بایدش به رسم خران

ادیب صابر

ای دو چشم اجل به تو نگران

چند خندی زگریه دگران

لقب تو چه سود صدر اجل

چون اجل هست سوی تو نگران

اجل از تو کران نخواهد کرد

[...]

عطار

ای به روی تو عالمی نگران

نیست عشق تو کار بی‌خبران

بی نظیری چو عقل و بی همتا

ناگزیری چو جان و ناگذران

گوهری را که کس نداند قدر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه