گنجور

 
ادیب صابر
 

ای دو چشم اجل به تو نگران

چند خندی زگریه دگران

لقب تو چه سود صدر اجل

چون اجل هست سوی تو نگران

اجل از تو کران نخواهد کرد

گر بگیری جهان کران به کران

چند نازی که معتبر شده ام

بنخواهند مرد معتبران

از پی دفع مرگ و حفظ حیات

حیله ها ساختند حلیه گران

به هنر قصد مرگ دفع نشد

تا بمردند همچو بی هنران

بینم از بهر مال عاریتی

پدران اوفتاده در پسران

بی خطر نعمتی بود که رسد

پسران را ز مردن پدران

هر چه بر وی نشست نام فنا

بی خطر گشت نزد با خطران

مال و ملکی که بر گذر باشد

نکند عاقل اعتماد بر آن

گر همی ملک بی گذر طلبی

دل منه بر زمانه گذران

از پی این جهان بی سر و بن

چون همی سر فدا کنند سران

آخر از کارها خبر یابند

روزی این غافلان بی خبران

وقت مردن ضعیف دل گردند

این قوی گردنان بی جگران

کار و کردار ما همی شمرند

این رقیبان نیک و بد شمران

همه غمها سبک شود بر دل

گر ترازو بود به حشر گران