گنجور

 
مجد همگر
 

ای چون حیات شیرین وی چون روان گرامی

جانی و دیده یا دل زینها همه کدامی

هربام چون خرامی سرو روان باعی

هر شام چون برآئی مهتاب طرف بامی

نوشی و خوشگواری نیشی و جانشکاری

گه آب و گاه ناری گه صید و گاه دامی

دهری و بیوفائی عمری و بی ثباتی

مهری و شهرگردی ماهی و ناتمامی

بس در لباس رندان بر هم زدی جهانی

یا رب چه فتنه خیزد روزی اگر خرامی

بر پشت اسب تازی بر روی زین ترکی

در برقبای چینی بر سر کلاه شامی

صد بنده گردد آزاد از من به شکر لطفت

گر بشنوم که روزی گوئی مرا غلامی

صد حج کنم پیاده گر کعبه درت را

یکره کنم زیارت از بهر نیکنامی