نیست روزی که مرا از تو جفائی نرسد
وز غمت بر دل من تازه بلائی نرسد
نگذرد بر من دلسوخته روزی به غلط
که در آن روز مرا تازه جفائی نرسد
این زمان عیسی ایام توئی بهره چرا
دل بیمار مرا از تو دوائی نرسد
اگر از سنگدلی کوه شدی از چه سبب
برسر کوی توام هوئی و هائی نرسد
بر سر کوی تو جان دادم و دانم به یقین
کز سر کوی توام بهره وفائی نرسد
تاج خوبانی و این سر که تو داری صنما
تاج وصل تو به هر بی سر وپائی نرسد
به زر و زور بدیدم که بیابم وصلت
که چنان گنج به هر کیسه گشائی نرسد
گر سر من ببرد خنجر عشق تو رواست
کآنکه از سر کند اندیشه به جائی نرسد
از قلم کم نتوان بود نبینی که قلم
تا نبرند سرش را به بقائی نرسد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و عذاب عشق و جدایی صحبت میکند. او میگوید هر روز دچار جفا و رنج عشق محبوبش است و دلش از غم او آرام نمیگیرد. هیچ روزی نیست که حس نکند جفایی به او رسیده باشد و بر سر کوی محبوبش جان داده ولی همچنان از او وفایی نمیبیند. شاعر با اشاره به مشکلات و مصائب عشق، به نوعی ناامیدی و حسرت اشاره میکند که حتی تلاش برای به دست آوردن وصال نیز بینتیجه است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که درد و رنج از عشق محبوبش اجتنابناپذیر است و حتی اگر جانش را بدهد، چیزی از این عشق عایدش نخواهد شد.
هوش مصنوعی: هر روزی نیست که از جانب تو آزاری به من نرسد و هرگز غم تو بر دل من اثر تازهای نگذارد.
هوش مصنوعی: به من فرصتی ندهید که روزی به اشتباه فکر کنم که در آن روز دیگر به من آسیب جدیدی نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: در این لحظه، تو مانند عیسی هستی که قادر به شفا دادن است، اما چرا درمانی از تو برای دل بیمار من نرسد؟
هوش مصنوعی: اگر همچنان سرد و بیاحساس باشی مانند کوه، پس چرا من از عشق و شوق به سمت تو میآیم و صدای من به تو نمیرسد؟
هوش مصنوعی: در راه تو جان دادم و میدانم که از عشق تو به من وفایی نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: تویی زیباترین و باارزشترین، اما این سر که تو داری هیچکس را که بدون توست، به خوشبختی و وصل نمیرساند.
هوش مصنوعی: من با ثروت و قدرت به دنبال وصالی هستم که مانند گنجی است که به هر کسی دست نمیدهد و به راحتی قابل دسترسی نیست.
هوش مصنوعی: اگر عشق تو با خنجر جان من را بگیرد، اشکالی ندارد، چون کسی که فکر و خیال را از سرش دور کند، به هیچ جا نمیرسد.
هوش مصنوعی: قلم نمیتواند کمکاری کند؛ زیرا اگر سر قلم را نبری، هیچگاه به بقای خود دست نخواهد یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیست روزی که به من از تو جفایی نرسد
وز فراقت به دلم رنج و عنایی نرسد
دل به درد تو اگر خوش نکنم خوش نبود
چون یقین شد که مرا از تو دوایی نرسد
من زنم با تو گر از بخت خطایی نرود
[...]
هرکه در عشق نمیرد به بقایی نرسد
مرد باقی نشود تا به فنایی نرسد
تو به خود رفتی از آن کار به جایی نرسید
هرکه از خود نرود هیچ به جایی نرسد
در ره او نبود سنگ و اگر باشد نیز
[...]
دولت عشق به هر بی سر و پائی نرسد
پادشاهی دو عالم به گدائی نرسد
نرسد در حرم کعبهٔ وصل محبوب
هر محبی که بر او جور و جفائی نرسد
نوش کن دُردی دردش که دوای جانست
[...]
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسد
ورنه بی درد در این ره به دوایی نرسد
نالهٔ هر که چو بلبل نه به سودای گلی ست
عاقبت زین چمنش برگ و نوایی نرسد
ای دل ار سعی تو این است که من می بینم
[...]
دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد
تا بود پر ز شکر نی به نوایی نرسد
تیر را شهپر پرواز بود پاکی شست
آه با دامن آلوده به جایی نرسد
نیست در سینه هرکس که ز غفلت آهی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.