غم عشق تو یکدمم کم نیست
مونسم بی رخ تو جز غم نیست
در تو یک جو وفا نماند و هنوز
عشق تو ز آنچه بد جوی کم نیست
در جهان تا غم تو پای نهاد
یک دل شاد خوار و خرم نیست
صبر با عشق من ندارد پای
عشق با صابری مسلم نیست
با تو گویم حکایت غم تو
که مرا جز تو یار و همدم نیست
به جوانی خوش از تو خرسندم
آفرین بر تو باد کآنهم نیست
چه شوی دشمنم چو دوست نئی
زخم باری مزن چون مرهم نیست
زین پسم غم به همدمی مفرست
که مرا آرزوی همدم نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از عشق معشوق صحبت میکند. او میگوید که غم عشق معشوقش همیشه با اوست و بدون دیدن چهرهاش، هیچ چیزی جز غم ندارد. وفای معشوق را ناچیز میداند و به عدم شادی در دنیا اشاره میکند. او به این واقعیت اشاره میکند که عشق و صبر در کنار هم نیستند و تنهاییاش را با غم معشوقش تقسیم میکند. شاعر در انتها، از برخی احساسات متناقض صحبت میکند و میخواهد که اگر معشوق دشمن اوست، لااقل میزبان زخمهایش نباشد. در نهایت، او آرزوی همدمی را ندارد، زیرا هیچ کس جز معشوق برایش معنی ندارد.
هوش مصنوعی: غم عشق تو هر لحظه با من است و بدون چهره تو، جز غم چیزی ندارم.
هوش مصنوعی: در تو هیچ نشانهای از وفاداری باقی نمانده است و هنوز عشق تو کمتر از آنچه بدخواهانه است، از بین نرفته است.
هوش مصنوعی: وقتی غم تو در این دنیا وارد شد، دیگر هیچ دلی شاد و خوشحال نخواهد بود.
هوش مصنوعی: صبر در مقابل عشق من ناتوان است و عشق بدون صبر نمیتواند واقعی باشد.
هوش مصنوعی: من از غم تو برایت صحبت میکنم، چرا که جز تو هیچ دوست و همدمی ندارم.
هوش مصنوعی: من از خوشی جوانی تو راضی و شادمانم و بر تو درود میفرستم که این موضوع هم موجود نیست.
هوش مصنوعی: اگر دوستی در کنارم نداشته باشی، دیگر چه فایدهای به دشمنیات میرسد؟ زخم نزن، چون کسی نیست که به زخمی که زدی، مرهم بگذارد.
هوش مصنوعی: از این به بعد غم و اندوه خود را به کسی نرسان، چون من دیگر آرزوی همراهی ندارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حاصل عمر جز یکی دم نیست
و آن دم از رنج و غم مسلم نیست
در جهان هیچ سینه بیغم نیست
غمگساری ز کیمیا کم نیست
خستگیهای سینه را نونو
خاک پر کن که جای مرهم نیست
دم سرد از دهان بر آه جگر
[...]
ساقی، ار جام می، دمادم نیست
جان فدای تو، دردیی کم نیست
من که در میکده کم از خاکم
جرعهای هم مرا مسلم نیست
جرعهای ده، مرا ز غم برهان
[...]
دم فروکش دلا که همدم نیست
راز خود خود شنو که محرم نیست
راه مردی و مردمی و وفا
این سه خصلت در اهل عالم نیست
گر بجوئی حفاظ درسگ هست
[...]
روی نیکوی تو ز مه کم نیست
جز ترا نیکویی مسلم نیست
دهنت ذره و کم از ذره است
رخ ز خورشید ذره ای کم نیست
بی دهانی و ملک خوبی را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.