گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت

نیست چون آینه‌ام روی ز آهن چه کنم

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم

برق غیرت چو چنین می‌جهد از مکمن غیب

تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم

مددی گر به چراغی نکند آتش طور

چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم

حافظا خلد برین خانه موروث من است

اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

علیرضا قربانی » سرو روان » تصنیف سرو روان

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » درد عشق – اجرای خصوصی شجریان و موسوی – ماهور

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بزرگمهر وزیری نوشته:

بیت پنجم در پیوند با داستان بیژن و منیژه در شاهنامۀ فردوسی است که افراسیاب بیژن را به چاه می اندازد و رستم که همان تهمتن است اور رها می سازد. شبیه به این بیت در غزل ۴۷۰ است
«سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی»

علی نوشته:

این شعر مربوط به مرگ تنها پسر حافظ می باشد

میثم نوشته:

آخرین فال حافظ شب یلدای خانمم این غرل دراومد و ۷۰ روز بعدش و تو روز تولدش فوت کرد …. آدم واقعا نمیدونه چی بگه ….

حافظا خلد برین خانه موروث من است

اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم

شمس الحق نوشته:

میثم جان خیلی متأسفم خدا صبرت بدهد .

سیدعلی ساقی نوشته:

بی تـو ای سـرو روان بـا گل و گلـشن چه کـنـم ؟

زلف سنبل چه کشم ؟ عارض سوسن چه کنـم ؟

خطاب به معشوق:ای سروِ روان (اشاره به قدوبالایِ رعناوبلندِیار و خرامیدن،چمیدن وبه طنازی رفتنِ او دارد) بدونِ حضورِ تـو ، من با گل و گلستان چه کاردارم؟ وقتی تونباشی باغ وبستان هیچ لطفی ندارد. من بی حضورِتو از گیسوانِ سنـبـل و رخساره یِ سوسن، هراندازه هم دلکش و افسونگر باشند لذّتی نمی برم.بابیانِ این نکته که : “من بی حضورِتو کاری باگل وگلشن ندارم” این معنانیز تداعی می شودکه: رخسارِ تـو از چهره‌یِ زیبایِ سوسن زیبا تر و گیسوانِ تو ازگیسوانِ سنبل دلکش ترو بلندتر است.

معمولن شاعران زلف ورخسارِ معشوق رابه سنبل وگل وماه…تشبیه می کنند،اماحافظ برخلافِ معمول، سنبل وسوسن را به انسان تشبیه می کندوسپس به آنها زلف ورخسارمی بخشد. وامازیباییِ کارتنهادراین نکته نیست،اوبگونه ای سخن رابه پیش می بردوزیباییِ کار راصدچندان می کندکه مخاطب درمی یابد به رغمِ آنکه: سنبل دارای ِگیسویِ بلند وگلِ سوسن دارایِ عارضِ دلکش شده اند، بااین وجود بی حضورِیار ذوقی ندارند وحافظ نه تنهابازیباییهایِ آنها،بلکه با زیباییهایِ تمامِ جهان کاری ندارد:

مرابه کارِجهان هیچ التفات نبود

رخِ تودرنظرِمن چنین خوشش آراست.

آه … کـز طـعـنـــــــه‌ی بـدخـواه نــدیـــــدم رویــت

نیـست چـون آیـنــــه‌ام ، روی ز آهــن چه کـنـم ؟

“طعنـه ی بدخواه” : زخمِ زبان و سرزنشِ دشمن”

افسوس که ازشدّتِ ملامت و سرزنـش دشمن، توفیقِ زیارتِ رخسارِ تـو را پیدانکردم وتورانتوانستم سیرببیـنم ، چه کاری ازدستِ من ساخته است؟ من شایستگیِ دیدارِتوراندارم. من که دلی آهنین ندارم تا در برابرِ زخم زبان هایِ کاریِ دشمن مقاومت کنم.امّاچرا شاعرچنین می پنداردکه اگر دلِ آهنین داشت، قابلیّتِ دیدارِ یار راپیدامی کرد؟

همانگونه که می دانیم در قدیم با صیقل دادنِ فلزّات “آیـنـه” می‌ساخته‌اند،شاعرباآوردنِ “آینه” و”آهن” درمصرعِ دوم واراده یِ معنایِ دل ازآینه، به نوعی سخن می گویدکه فضایِ مناسب برایِ خَلق این معنا فراهم آید : (اگردلِ من ازجنسِ آهن بود،زخم هایِ زبانِ دشمنان،موجبِ صیقل خوردنِ آن شده ودلِ آهنینِ من مبدّل به آیینه ای می گشت وعکسِ رخسارِ تورامنعکس می نمود.

“روی” گرچه دراینجا به معنیِ چهره و رخسار است، لیکن از آن جهت که “روی” نیزجزوِ فلزات است وگاهی آینه را از “روی” می‌ساختند ، در اینجا با آینه و آهن “ایهام تناسب” ایجادکرده است

هیچ رویی نشودآینه یِ حجله یِ بخت

مگر آن روی که مالند درآن سُمِّ سمند

بــرو ای نـاصــح و بـر دُردکــشـان خـُـرده مــگـیــر

کار فـرمــای فـلــک می‌کنـد این ، من چه کـنـم ؟

“دُردکشان یادردآشامان” : کسانی که به سببِ فقرو تهیدستی ،به ناگزیر رسوبات و ته نشینِ شراب راکه ارزان ترازشرابِ صاف شده بود می نوشیدند. “دُرد”ماده یِ کدری که در قعرِ ظروفِ شراب رسوب کند .

ای نصیحت‌گوی برو، دور شو ، و برباده‌نوشانِ دُردکش ایرادمگیر! زیرا که آنکه این وضعیت را رقم زده ، اینـگونه می خواسته وچنین سرنوشتی را برایِ ماطرّاحی کرده و از دست من کاری بر نمی‌آیـد .

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

که نداند جز این تحفه به مـا روز اَلَـست

برق غـیــرت چو چنـیـن می‌جـهـد از مکمـن غیب

تـو بـفـرما : کـه مـن سوختـه خـرمـن چه کـنـم ؟

خداوندِهستی بخشِ زیبایِ مطلق، آنگاه که قصدِ ظهور فرمودوگوشه ای اززیباییهایِ صفاتِ خویش رادرعالمِ امکان متجلّی نمود،آتش عشق پیداشد وآتش به همه عالم زد- جلوه ای کرد رخت دیدمَلک عشق نداشت- عینِ آتش شدازاین غیرت وبرآدم زد.

“برقِ غیرت”همان “آتش” است که از نهانگاهِ غیب ازرویِ رشگ وحسادت چنین برجهیده وبردلِ شاعرکه همان “آدم” است برنشسته و خرمنش راسوزانده است. حال ای ناصح تـو بـگـو : مـن که درچنین شرایطی خرمنِ وجودم سوخته شده است چه کاری از دستـم بر می‌آیـد ؟ من تسلیمِ این سرنوشت هستم واگرشکایتی هست همراه با شکر وسپاس است.

حسادتِ معشوق غیرازحسادتِ ماست.معشوق مشتاق این است که عاشق درحیرتِ حُسن بی پایانِ اوفرو رودوبه کسی جـز او نپـردازد.

سایه یِ معشوق اگرافتادبرعاشق چه شد؟

مابه اومحتاج بودیم او به ما مشتاق بود.

شـــاه تـرکان چـو پـسنـدیـد و به چـاهـم انداخت

دستــگیــر ار نـشـود لـطـف تـهـمـتـن چه کـنـم ؟

“شاه ترکان” : افراسیاب، دراینجا استعاره از معشوق است.همان معشوقی که آدم راپسندید وبرای عشقورزی انتخاب کرد.

“تـهـمـتـن” : به معنی پهلوان (رستم)است.

ضمنِ اشاره به داستان “بیـژن و منیـژه-زندانی شدنِ بیژن درچاه وسرانجام نجاتِ وی به دستِ رستم ” می فرماید:

معشوق(خدا) مرا(آدم)راپسندید وعشق رادردلِ من جای داد، جلوه یِ معشوق سببِ گرفتاری وعاشق شدنِ من گردید، واینک من نیزهمانندِ بیژن که به جرمِ عشقورزی به منیژه توسطِ شاه ترکان درچاه زندانی شدگرفتارشده ام. رستم به دادِبیژن رسیـد واوراآزادنمود،حال چنانچه کسی چون رستم به دادِمن نرسدچه کار می‌توانم بکنم ؟

“لطفِ تهمتن” بازگشت به “معشوق” است، عاشقِ محروم ازعنایتِ معشوق،همچون گرفتاری درقعرِچاه است که تنها چشم به لطف وتوجّهِ اودوخته است.درجایِ دیگربادستآویزقراردادنِ همین داستان می گوید

سوختم درچاهِ صبرازبهرِآن شمع چگل

شاهِ ترکان فارغ است ازحال ماکو رستمی؟

مـــددی گـــر به چـراغـی نـکـــنــــــد آتـش طــور

چــاره‌ی تـیـــره شـب وادی اَیــْـمـَـــن چه کـنـم ؟

دراین بیت نیز با بهره گیری از داستانِ حضرت موسی ،به توصیفِ حالِ دلِ خویش ادامه می دهد ومی گوید:

“آتش طور” (نـور الهی) که به دادِحضرت موسی رسید ، چنانچه به دادِ من نرسدوتاریکهایِ راه را روشن ننماید،من چگونه می توانم برایِ غلبه برتاریکیِ راه چاره ای اندیشم.

تنهانورِالهی ولطف وعنایتِ اوست که بایدبردلِ عاشق بتابـد تا بتواندازعهده یِ مشکلاتی که پس ازعاشقی پدیدارمی گردد برآید.

معنایِ لغویِ “وادی اَیـْمـَن” سمتِ راست ومحلی که نورحق به دلِ حضرت موسی تابید.دراینجا همان وادی وبیابانِ عاشقی هست که صدهاخطروموانع دردلِ خوددارد.

شبِ تاراست ورهِ وادیِ ایمن درپیش

آتشِ طورکجاموعدِ دیدارکجاست

حـافـــظــا ! خـُلـد برین خانه‌ی موروث من ست

انـدریـن مـنـزل ویــرانــه ، نـشـیــمـن چه کـنـم ؟

“خـُلـد بـریـن” : بهشت جاویدان واعلا “مـوروث” : به ارث مانده

حـافــظا ! بهشتِ جاویدان خانه‌ایست که به مـن ارث رسیده است (حقِ من است ،خانه یِ پـدری من است) حال من که چنیـن ثروتمندم وصاحبِ این چنین خانه‌ای هستم چه لزومی داردکه دل به این منزلِ موقّتی ببندم ودر این دنـیـایِ ویـرانه اقامت کنـم ؟

نکته یِ قابلِ توّجه دراین بیت که نشانه یِ هوشمندی،ذکاوت ودانشِ معماریِ ادبیِ بی نظیرِشاعر نیزمی باشد این است که ازآنجاکه “خانه” مکانِ دایمی ومحلِ اقامت و سکونت همیشگی هست،بهشت راباواژه یِ خانه توصیف کرده و متقابلن برای توصیفِ دنـیـا ازواژه یِ “منـزل” که محلِّ اتراق در بیـن راه و استـراحتـگاهِ موقّتیست بهره جسته است.

گرازاین منزلِ ویران به سوی خانه روم

دگرآنجاکه روم عاقل وفرزانه روم

قاسم نوشته:

خدا روح همسرتونو شاد کنه آقا میثم

برای منم این فال اومد

من تنهام اگه مردم شماها واسم فاتحه بفرستین

یلداتونم مبارک امشب یلداس

کانال رسمی گنجور در تلگرام