گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه را

تا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را

سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکرد

کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را

سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهد

قوت بازوی مردان همت مردانه را

برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شب

آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را

ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیز

چون رسد نوبت بپایان گردش پیمانه را

ما گدایانرا طفیل خویش از این خوان کرم

قسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را

کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خدا

آستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را

واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز

در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را