سالها بر کف گرفتم سبحه صد دانه را
تا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
سبحه صد دانه چون کار مرا آسان نکرد
کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهد
قوت بازوی مردان همت مردانه را
برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شب
آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیز
چون رسد نوبت بپایان گردش پیمانه را
ما گدایانرا طفیل خویش از این خوان کرم
قسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خدا
آستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز
در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر جستجو و تلاش یک فرد برای رسیدن به حقیقت و معرفت است. گوینده در ابتدا به یادآوری عبادتها و تلاشهایش در مراسم مذهبی میپردازد، اما متوجه میشود که این اعمال تنهایی او را به مقصد نمیرساند. او اعتراف میکند که بر خلاف فرمالیسم مذهبی، حقیقتی عمیقتر وجود دارد که در جستجوی آن است.
او با به تصویرکشیدن صحنهای از شب و میخانه، نامیدی خود از عبادات تکراری را بیان میکند و به ایسناخت دست یابی به حقیقتی فراتر از اصول و افسانهها اشاره میکند. در نهایت، او به مذهب و عقاید خشک انتقادی میکند و به دنبال معنا و حقیقتی در وجود خودش و دیگران است. در این راه، او از دست خدا و سرنوشت یاری میطلبد.
هوش مصنوعی: سالها تسبیح صد دانه را در دست گرفتم تا بتوانم با آن بندهایی بر دل آشفتهام بزنم و آن را آرام کنم.
هوش مصنوعی: دستهی تسبیح با صد دانه به تنهایی مشکل مرا حل نکرد، بنابراین باید بهدنبال آن گوهر بینظیر بگردم.
هوش مصنوعی: من بسیار ضعیف و ناتوان شدهام، مگر اینکه توانایی و قدرت مردان با اراده را در خود بیابم.
هوش مصنوعی: با نور میافروزی، من در نیمه شب از مسجد خارج شدم و راه میخانه را گم کردم.
هوش مصنوعی: ای ساقی، از درد و رنج ما قدحی بنوشان که وقتی نوبت نوشیدن به پایان برسد، چه بسا فرصت خوبی برای لذت بردن از زندگی است.
هوش مصنوعی: ما درخواستکنندگان مدد و رحمت تو هستیم، از این سفرهی فراوان، سهمی به ما بده. آیا تو صاحبخانه را میشناسی؟
هوش مصنوعی: من کعبه را به بتخانه تبدیل کردهام، ای دست خدا، بیا و با آستین خود برفشانی کن و کعبه را به بتخانهای دیگر تبدیل کن.
هوش مصنوعی: ای واعظ، کمتر از افسانهها بگو، چون من این داستانها را حتی از دایهام در زمان کودکی شنیدهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را
چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را
صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن
سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را
نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را
[...]
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را
گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر
ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را
هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال
[...]
محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را
این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را
گو چو بنیادم می و معشوق ویران کردهاند
[...]
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
هست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم
چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توست
[...]
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را
دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب
بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.