این سنگ جز به لطف تو گوهر نمیشود
وین خاک جز به صنعت تو زر نمیشود
چون آفتاب روی تو برتافت بر جهان
آن سنگ خاک باد که گوهر نمیشود
آن پا شکسته خوش که بدین ره نمیرود
وان سر بریده به که در این سر نمیشود
لطفی بکن به کوری چشم عدو که گفت
کام دل حبیب میسر نمیشود
روز ازل به خامهٔ حق بر جبین ما
نقشی نبشتهاند که دیگر نمیشود
هر قسمتی به نام کسی برنبشتهاند
آب خضر نصیب سکندر نمیشود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره ارزش و تأثیر محبت و لطف الهی بر انسانها و جهان است. شاعر میگوید که بدون لطف خدا، حتی ارزشمندترین چیزها نمیتوانند به گوهر تبدیل شوند. او اشاره میکند که نور محبت معشوق، باعث میشود که عالم به جانی تازه و با ارزشتر تبدیل شود. همچنین، شاعر به ناامیدی دشمنان و کسانی که خوشیهای زندگی را نمیبینند، اشاره میکند و به این نکته اشاره میکند که سرنوشت انسانها از پیش تعیین شده و امکان تغییر آن وجود ندارد. در نهایت، شاعر به نمادهایی مانند آب خضر و سکندر اشاره میکند و میگوید که نعمتها به هرکسی نمیرسد.
هوش مصنوعی: این سنگ تنها با حضور و محبت تو ارزشمند میشود و این خاک نیز فقط با هنر تو به طلا تبدیل میگردد.
هوش مصنوعی: وقتی که نور چهرهات بر جهان تابید، حتی سنگ و خاک هم نمیتوانند به جواهر تبدیل شوند.
هوش مصنوعی: آن کسی که با پای شکسته به راه میآید، از آنکسی که راه نرود بهتر است؛ و آن سر بریدهای که در این دنیا زنده نمیشود، به زندگی در این دنیا بیارزش است.
هوش مصنوعی: لطفی انجام بده تا دشمنان حسرت بخورند، زیرا آنها میگویند به آرزوی دل محبوب نمیتوان رسید.
هوش مصنوعی: روز نخست، با ارادهٔ خداوند، بر جبین ما سرنوشتی نگاشته شده است که تغییر ناپذیر است.
هوش مصنوعی: هر بخشی از دنیا یا هر امتیاز و ویژگیای به نام یک شخص شناخته شده است، اما کسانی مانند سکندر که به دنبال غیرممکنها هستند، نمیتوانند به هر چیزی که میخواهند دست پیدا کنند. کسانی که به دنبال چیزهای خاص و معنوی هستند، باید بدانند که همهچیز برای آنها قابل دسترسی نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وصلت به آبِ دیده میسر نمیشود
دستم به حیلههایِ دگر درنمیشود
هرچند گردِ پای و سرِ دل برآمدم
هیچم حدیثِ هجرِ تو در سر نمیشود
دل بیشتر ز دیده بپالود و همچنان
[...]
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشود
تا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی
کان با قضای چرخ برابر نمیشود
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
[...]
یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
یک حجتم ز عشق مقرر نمیشود
کارم درافتاد ولیکن به یل برون
کاری چنین به پهلوی لاغر نمیشود
زین شیوه آتشی که مرا در دل اوفتاد
[...]
کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟
یا رخ که از فراق تو چون زر نمیشود؟
زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک
زان زلف خاک نیست که عنبر نمیشود
پیوسته با منی و مرا با تو هیچ وقت
[...]
بی روی یار صبر میسر نمیشود
بیصورتش حباب مصور نمیشود
با او دمی وصال به صد لابه سالها
تقریر میکنیم و مقرر نمیشود
گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.