گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

رفته سه سال تا مه خرداد

میکند جور روزه را فریاد

مه خرداد داد می طلبد

که بر او روزه میکند بیداد

کس از این ظالم ستمگاره

مه خرداد را نبخشد داد

گل پر بار بار ننهاده

شهر روزه رسید و بار نهاد

نای بلبل بناله نگشاده

شیخ نای گلو، بوعظ گشاد

ای حریفان بیاری گل و مل

چاره جوئید، کار سخت افتاد

روزه بنیاد عیش را بر کند

که خدایش همی کند بنیاد

میکنم عیش هر چه خواهی گو

مبخورم باده هر چه بادا باد

می بده می مگو که رفت و چه برد

می بده می مگو که مردو که زاد