گنجور

 
میرزا حبیب خراسانی

شیخناشب تا سحر مست و خراب از باده بود

در خرابات مغان مست و خراب افتاده بود

با حریفان دغل نرد و قمار و جام می

کرده بود و برده بود و خورده بود و داده بود

شیخنا را با نگاری ساده کار افتاد دوش

ساده کار افتاده بود و شیخ مطلق ساده بود

چون سبوقی کرده و می خورده بر پهلوی خویش

خفته و خشت سر خم زیر سر بنهاده بود

شیخنا بیچاره در این کار تقصیری نداشت

ساده بود و باده بود و بزم عیش آماده بود

بنگ خورد و چنک زد افیون کشید و می چشید

شیخنا از قید هستی ساعتی آزاده بود

نیست بود و هست شد، هشیار بود و مست شد

شیخنا از نو مگر دیشب ز مادر زاده بود

در برش ساده، بلب باده، ز پا افتاده مست

بیخود و عریان تنش از خرقه و لباده بود

دیدمش با آنکه چون من باخت دیشب قافیه

پشت خم در صبحدم چون دال بر سجاده بود

 
sunny dark_mode