گنجور

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیری لاهیجی

دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بود

گویی از حسنش قیامت در جهان افتاده بود

در ملاحت مثل او هرگز ندیدم در جهان

آن پری رو گوئیا در حسن حوری زاده بود

وه چه عیشی داشتم کز چشم مست و روی او

[...]

جویای تبریزی

شعلهٔ رخسار او تا شمع بزم باده بود

موج می پروانهٔ آتش به جان افتاده بود

پیش از آن ساعت که آمد سر و شوخش در خرام

رنگ را چون نقش پا رخسارم از کف داده بود

از کف پایت ز بس نازکتر از برگ گل است

[...]

میرزا حبیب خراسانی

شیخناشب تا سحر مست و خراب از باده بود

در خرابات مغان مست و خراب افتاده بود

با حریفان دغل نرد و قمار و جام می

کرده بود و برده بود و خورده بود و داده بود

شیخنا را با نگاری ساده کار افتاد دوش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه