گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

دوست می گوید که ای عاشق اگر داری صبور

ازفراق ما منال وصبر کن تا نفخ صور

اندر آن مجلس که بیند خلق دیدار خدا

ازجگرهای کباب عاشقان باشد بخور

آن که از خواب خوشت بیدار می سازد منم

چون بگوئی تو گناهانم بیامرز ای غفور

گور گهوار است ،تو طفلی ودایه لطف دوست

خوش بخوابایند وخوابت داد تا یوم النّشور

نور ایمان در دل و دل بارگاه نور حق

خوش چراغی کاو دهد در پیش نورالنور نور

ای گنه کاران شما را بی شک آمرزد خدا

به بود از پوستین کیش چو سنجاب و سمور

دارد از نور خدائی چهره تو آگهی

زردی روی تو باشد سرخی رخسار جور

حور عین خال سیه زد بر رخ از رنگ بلال

از حبش بنگر چه خوش مشّاطه ای کرده ظهور

درتجلّی این ندا آمد که خواهد دیدنم

هرکه بر من خاطر خود داشت شب را در حضور

چون برون آئی زدنیا پیشواز آیم ترا

گویم ای محیی چه خوش برکوفتی این راه دور