گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

الرحیل ای خفتگان کاینک صدای نفخ صور

رخت بر بندید ازین منزلگه دارالغرور

تا کی این از سر گرفتن سیر افلاک و نجوم

چند از ین بز هم گرفتن دور ایام و شهور

هین که موقوف توأند ارواح جمع انبیا

هین که محبوس توأند اشباح اصحاب قبور

هم ز طاعت بدرقه باید که هست اینره مخوف

هم زتقوی تو شه باید کاین مسافت هست دور

چند خواند جان ازین تر دامنی ما نفیر

چند گردد عقل ازین دیوانگی مانفور

تو میان خاک و از بهرت سریر اندر سریر

تو اسیر حزن و از بهرت سرور اندر سرور

صد هزارت فتح در راه و تو دربند فتوح

صد هزارت کسر دردین و تو دربند کسور

تا کی این ظاهر بدلق آرائی و باطن بزرق

عالم السرنیک داند رمز ما یخفی تاالصدور

روی خوبت باید و جای خوش و آنگه بهشت

کی مسلم باشدت درهر دو سر حور و قصور

مهر بر نه دیده را اگر مهر حورت دردلست

زانکه الا مهر دیده نیست آنجا مهر حور

ملک عزلت جوی ووحدت گر خدا خواهیشناخت

کانبیا از زحمت راه آمدند اینجا صبور

دانکه تو دوری ز حق چندانکه نزد یکی بخلق

ماهرا بر قدر بعد آفتاب آمد ظهور

دیده اندیشه بر دوز از جلال کبریا

تا نگردداندرین راهت حجاب دیده نور

قوت میدان عزت چون تو اند داشت عقل

طاقت نور تجلی چون تواند داشت طور

دل که خلوتگاه او آمد مبند اندر عقار

لایق کعبه نباشد لاشه کلب عقور

کسب کن گر خلد خواهی کاین تر اموروث نیست

خاص منزل نیست در شأنت کنابی چو نز بور

اول انصاف کرم از شوخی عصیان بده

پس تو عبد مذنب میگوی و اورب غفور

شکر کن گر هستیی داری و گرنه صبر کن

کاین دو خصلت عاقلانرا هست تنهائی و عور

شرم بادت از تو چندین جرم و زو چندین کرم

وانگهی تو ناسپاس از حق و حق از تو شکور

گر سلامت خواهی آنجا فترت اندر کار چیست

اینقدر دانی که کم باشد سلامت بافتور

باش تا قرص فلک برآسمان گردد فطیر

باش تا منسوخ گردد آیت هل من فطور

از منت باور نمیاید حدیث حشرو نشر

بو که باور گرددت چون بشنوی از نفخ صور

از تو دایم ظلم و از من عجز وانگه سربسر

هزل باشد آفرینش گر نباشد مان نشور

تو چنین مشغوف ظلم و شعله دوزخ لهیب

تو چنین مشغول غیر و حضرت عزت غیور

این کلاه کبر و فخر از سر فرونه زا نکه هست

نص قرآن لایحب کل مختال فخور

کشف گردد کی تراسر کلام الله بگوی

تا تو مشغولی برنگ کاغذ و نقش عشور

مرگ چون در نئر حق هر شخصیست اینماتم چراست

این مثل نشنیدی آخر مرگ انبوهست سور

تا کی اینسالوس سردو چند از ین ناموس خشک

زین نماز بی نیاز وزین دعای بی حضور

چون بغیبت میگشایی روزه باری نان بخور

ورچه گوشت خوک داری نان مخور وقت سحور

ملک تنهائی طلب کن کاین ولایت لایزول

نام نیکو خر بدنیا کاین تجارت لن تبور

دفع کن از طبع خویش این کبرونازوحرص وآز

پاک دار اخلاق خویش از فعل زشت و قول زور

راست باش و خیر بخش و حلم ورزو عفو کن

زین نکوتر پند ننوشتند هرکز در سطور