گنجور

شمارهٔ ۲۸ - عشق حق

 
عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی » غزلیات
 

هرکه درپیش توبرخاک بمالد رخسار

ملک کونین مسخّر بودش لیل و نهار

دگران گربه قدم برسرکوی تو روند

من به سر برسرکوی تو روم مجنون وار

سلطنت غیرتو کس را نسزد زانکه به لطف

هیچ دیّار ننالد زتودر هیچ دیار

هرکه شد عاشق دیدارتو او بشناسد

دوزخ از جنّت و شادی زغم و مِی ز خمار

دیده بگشای که محبوب کریم افتاده است

می نماید به تو هردم زکمین او دیدار

عاشق آنست که سوزند و دهندش بر باد

بس که خاکستر او جوش کند دریا بار

شمّه ای گوی تو از لطف خدا بر در دیر

تا که کافر بگشاید زمیانش زنّار

گوش تو کر شده ای خواجه وگرنه به خدای

میکند بت به خدائیّ خداوند اقرار

جوش می می زد و می گفت که چون مست شوم

هیچ هم صحبت خود را نگذارم هشیار

عشق حق می رود اندر دل هر عاشقِ زار

باده اندر رگ و پِی پیش ندارد رفتار

در همه مذهب و ملت مِیِ عشق است حلال

زانکه بی او نتوان کرد خدا را دیدار

همدم ما مشو ای محیی که در آخر کار

بی گنه کشتن و آویختن است بر سرِ دار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام