گنجور

 
ازرقی هروی

دی در آمد ز در آن لعبت زیبا رخسار

نه چنان مست به غایت، نه به غایت هشیار

طربی در دل آن ماه نو آیین ز نبیذ

اثری در سر آن لعبت زیبا رخسار

از خم زلفش برگ سمنش غالیه پوش

سر زلفینش بر برگ سمن غالیه بار

رنگ نو دیدم بر عارض رنگینش دویست

بوی نو یافتم از زلفک مشکینش هزار

لاله با روی درفشان وی اندر وحشت

مشک با زلف پریشان وی اندر پیکار

این همی گفت که: رنگ من از آن روی بده

وآن همی گفت که: بوی من از آن زلف بیار

آخته قدش و رویش چو بدیدم گفتم 

که همی سرو روان ماه تمام آرد بار

گفتم این بار غم عشق تو آن کرد به من

که نکرده‌ست بر آن گونه غم یار به یار

کس به زنهاری خویش اندر زنهار نخورد

زینهاریست دلم پیش تو ای بت، زنهار

گر ترا میل به باده است هم آخر بر من

باده‌ای یابی و هم در خور او باده گسار

ور به نقل و می و بازی دل تو میل کند

می و شطرنج به دست آید و اسباب قمار

ای به رخ باغ، ز گریانی و از خندانی

چشم من ابر بهارست و رخت روز بهار

دانهٔ نارش با من چو در آمد به سخن

ناردان کرد دلم را ز غم آن دانۀ نار

مرمرا گفت که: ای عاشق زار، از پی من

چون تو بسیار بُدست از غم من عاشق زار

مر ترا سیم عزیزست و مرا بوسه عزیز

اندرین باره ترا راست نبینم هنجار

عشق بازی و خود از بی درمی رنجه شوی

رو به بازی شو و خود را و مرا رنجه مدار

بر گل عارضم ار فتنه شدی بی زر و سیم

شکر کن کز کف دست تو برون ناید خار

یار تو سیم همی خواهد و تو بی سیمی

به حقیقت نشود پر ز چنین یار کنار

اندر اشعار گرفتم که تو خود رودکیی

من چه دانم که چه چیزست و چه باشد اشعار

کاغذ شعر نخواهم، درمی خواهم نغز

قل هو الله به خط خوب بَرو کرده نگار

مر مرا این غزل عاشق و ارایچ مگوی

عشق را سود ندارد غزل عاشق‌وار

چون ازین گونه شنیدم سخن دلبر خویش

صبرم اندک شد و اندیشه و رنجم بسیار

طعنۀ دوست چنان زد شرری بر دل من

که زند آتش غم در عدوی خواجه شرار

شرف الدوله علی بن محمد، که بدوست

قوت دولت و جاه حق و تمدیح فخار

آن خداوند که با همت و رایش ناید

نه ز افلاک نشان و نه ز انجم آثار

خرد و همت او خالی و صافی کرده‌ست

سیرت او ز مجاز و سخن او ز عوار

گر تو خواهی که کمین لفظش تکرار کنی

منتخب کرده علوم حکما بی تکرار

ورنه مدحش به روان و به زبان گفتندی

نه روان را شرفستی، نه زبان را مقدار

ای خداوند، که از عدل تو و هیبت تو

پنجۀ شیر کند ناخن روباه شکار

زامن و عدل تو به صحرا ز پی دانه چِدن

مخلب باز فرو ریزد و روید منقار

در دیار تو، ز بس عدل تو، ای خواجه کنون

آشیان سازد گنجشک همی دیدۀ مار

مردمی نام بری، در فکر آید صفتت

دایره یاد کنی، در فکر آید پرگار

جود تو نامتناهیست، وگرنه ز چه روی

قوت عقل درو راه نیابد به شمار؟

اثر روح همانا اثر جود تو شد

که طبایع اثر جود تو دارد بر کار

رسم و ترتیب تو گویی همه علمست و خرد

شخص و ترکیب تو گویی همه حلمست و وقار

هر دلی کو نه به اقبال تو شادست، فلک

زند از آهن ادبار بر آن دل مسمار

بر عدو چارۀ بخت تو چنان قوت کرد

که به بیچارگی خویش عدو کرد اقرار

گر به خامه بنگارند صفت دست ترا

شود از صورت او خامه پر از رنگ و نگار

بر تو دینار ز اشیای جهان خوارترست

چه بدی کرد به جای تو، ندانم دینار!

فخر عالم همه در جمع درم بسته بود

وین عجب‌تر که تو از جمع درم داری عار

تا کف تو عدوی زر و دُر آمد، شب و روز

زر و در از کف تو سنگ و صدف کرد حصار

نظم اشعار همه وصف شعار تو بود

تا بر اشعار ترا دادن مالست شعار

کر به دل فکرت قدر تو وجود تو کنم

دل پر اشکال فلک یابم و امواج بحار

ای خداوندی کز علم تو و بخشش تو

دانش و خواسته نزد تو عزیز آمد و خوار

اندرین خلعت فرخنده و تشریف ترا

مشتری کرد سعود از فلک خویش نثار

شرف خلعت تو شادی احرار آمد

که بدین خلعت و تشریف تو شادند احرار

غرض بخت چنان بد که مجسم بودی

تا بدی پیش تو و مرکب تو غاشیه دار

مه ببوسید سر گرد سواران ترا

چون سوی ماه شد از موکب تو گرد سوار

خلعتی خواهد پوشید ترا دولت تو

که بود پوش از فخر و ز پیروزی تار

هر که امروز بدین شادی تو شادان نیست

غم مرگ از دل و از جانش برآراد دمار

تا همی دولت یکسان نبود با محنت

تا همی شادی یکسان نبود با تیمار

فتح را باد بدین درگه فرخنده سکون

بخت را باد بدین صدر گرانمایه مدار

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

گر شود بحر کف همت تو موج زنان

ور شود ابر سر رایت تو توفان بار

بر موالیت بپاشد همه در و گوهر

بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار

فرخی سیستانی

ای ز کار آمده و روی نهاده به شکار

تیغ و تیر تو همی سیر نگردند ز کار

گاه تیغ تو بر آرد ز سر دشمن گرد

گاه تیر تو بر آرد ز بر شیر دمار

هیبت تیغ تو و تیر تو دارد شب و روز

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

جشن و نوروز دلیلند بشادی بهار

لاله رخسارا ، خیز و می خوشبوی بیار

منوچهری

بوستانبانا امروز به بستان بده‌ای؟

زیر آن گلبن چون سبز عماری شده‌ای؟

آستین برزده‌ای دست به گل برزده‌ای؟

غنچه‌ای چند ازو تازه و تر بر چده‌ای؟

دسته‌ها بسته به شادی بر ما آمده‌ای؟

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
عبدالقادر گیلانی

هرکه در پیش تو بر خاک بمالد رخسار

ملک کونین مسخّر بودش لیل و نهار

دگران گر به قدم بر سر کوی تو روند

من به سر بر سر کوی تو روم مجنون‌وار

سلطنت غیر تو کس را نسزد ز انکه به لطف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه