گنجور

 
عبدالقادر گیلانی

من نمی‌گویم که جور روزگارم می‌کشد

طعنه بدخواه و بدعهدی یارم می‌کشد

دور از او بی‌طاقتی باشد که روزی چند بار

محنت و دردی و داغ انتظارم می‌کشد

من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخو

از برای عبرت خلق آشکارم می‌کشد

[گر] روم در کوچه‌ای بازیچه طفلان شوم

ور نشینم گوشه‌ای فکر تو زارم می‌کشد

شب گذارم در خیالت روزگارم چون شود

روز، فکرِ ناله شب‌های تارم می‌کشد

شوق دیدارت مرا زین پیش [می کشت] و کنون

آرزوی بوسه، امید کنارم می‌کشد

می‌کشد زحمت طبیبی غافل است از اینکه او

همچو محیی سوزش جان‌فکارم می‌کشد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
هلالی جغتایی

گر برون می‌آید، آن بی‌رحم، زارم می‌کشد

ور نمی‌آید، به درد انتظارم می‌کشد

گر، معاذ الله، نباشد دولت دیدار او

محنت هجران به اندک روزگارم می‌کشد

ای که گویی: بر سر آن کوی خواهی کشته شد

[...]

وحشی بافقی

غم هجوم آورده می‌دانم که زارم می‌کشد

وین غم دیگر که دور از روی یارم می‌کشد

می‌کشد صد بار هر ساعت من بد روز را

من نمی‌دانم که روزی چند بارم می‌کشد

گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر بهار

[...]

صائب تبریزی

زخم گل آب از نوای آبدارم می‌کشد

شور بلبل خجلت از جوش بهارم می‌کشد

از مروت نیست مجنون مرا عاقل شدن

در سر هر کوچه طفلی انتظارم می‌کشد

گرچه دامن بر ثمر چون سرو و بید افشانده‌ام

[...]

آذر بیگدلی

یار بهر خاطر اغیار زارم می‌کشد

من به این خوش می‌کنم خاطر، که یارم می‌کشد

وعدهٔ وصلم به محشر می‌دهد، در زیر تیغ؛

می‌کشد، اما ز لطف امیدوارم می‌کشد

در قفس داغ فراق گل، جگر می‌سوزدم

[...]

رفیق اصفهانی

روزگاری بود امیدم که یارم می‌کشد

وه که اکنون حسرت آن روزگارم می‌کشد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه