گنجور

 
عبدالقادر گیلانی

نمی‌دانم که او تا کی پی آزار خواهد شد

نگوید این دلم آخر از او بیزار خواهد شد

بدین خو چند روزی گر بماند از جفای او

تنم بیمار خواهد گشت و جان افگار خواهد شد

به خواب مرگ شد بخت من و گویند یارانم

که تو فریاد و افغان کن که او بیدار خواهد شد

مکن بهر خدا عزم گلستان با چنین رویی

که دانم باغبان شرمنده از گلزار خواهد شد

مَیَفشان دست چندی ای سرو ناز من

که هوش جان ز دست دست تو افگار خواهد شد

چه گویم شرح جور یار و درد خویش با مردم

که بی تسکین مرا گویند با تو یار خواهد شد

ز اندوه دل چاک و جگر تا کی برد محیی

که این عشق است و اینها هر زمان بسیار خواهد شد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فصیحی هروی

چه دانستم که رازم مو به مو اظهار خواهد شد

متاع روی دست هر سر بازار خواهد شد

مگر اعجاز حسن او کند بی سایه مژگان را

وگرنه زود روی نازکش افگار خواهد شد

به خار غم سپردم دامن جان و ندانستم

[...]

صائب تبریزی

چنین گر آتشین از باده آن رخسار خواهد شد

زجوش مغز، سربسیار بی دستار خواهد شد

به بیماران چنین وا می رسد گر چشم بیمارش

زمین از دردمندان بستر بیمار خواهد شد

مبر دیوانه ما را به شهر از دامن صحرا

[...]

اسیر شهرستانی

اگر با دیده اعجاز محبت یار خواهد شد

نگاهم روشناس دولت دیدار خواهد شد

از او جز کشتن خود حاجت دیگر نمی خواهم

زبان را در ادب کی رخصت گفتار خواهد شد

کند گر همت پیر مغان یاری دینداران

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه