زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشد
هنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد
چگونه سر بسائی بر فلک کز غایت عزّت
به هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد
غنیمت دان حضور درد و غم ای دل که دوران را
وفائی نیست چندانی و صحبت مغتنم باشد
خوش است از خوبرویان گه جفا گاهی وفا لیکن
زمن مهر و وفا از تو همه جور و الم باشد
دم آب از سفال سگ بکوی یار نوشیدن
مرا خوش تر بود زان باده کان در جام جم باشد
خلاصی گر زهستی بایدت عاشق شو ای محیی
که اوّل گام در عشق پری رویان عدم باشد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر میپردازد. شاعر از رنج و غم خود سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر تمام اندوهها را داشته باشد، باز هم دردش از آنچه نسبت به معشوقش احساس میکند، کمتر است. او به عظمت معشوق و جایگاه او در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که هر جا معشوق قدم بگذارد، سرها به زیر خواهد افتاد.
شاعر همچنین به این نکته توجه میکند که با وجود این درد و غم، باید از لحظات و ارتباطات زندگی بهرهبرداری کرد، زیرا زندگی عملی دائمی نیست. او از عشق و وفای معشوق یاد میکند و میگوید که در کنار زیباییها، گاهی ظلم و بیوفایی هم وجود دارد.
در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که اگر کسی میخواهد از سختیهای زندگی رهایی یابد، باید عاشق شود و قدم در راه عشق بگذارد.
هوش مصنوعی: اگرچه تمام وجودم پر از اندوه و غم است، اما هنوز دردی که از تو دارم کمتر از این همه نیست.
هوش مصنوعی: چطور میتوانی سر را بر آسمان بگذاری در حالی که به خاطر عظمت تو، هر جا که بروی، سرها زیر پایت قرار میگیرد؟
هوش مصنوعی: ای دل، حضور درد و غم را غنیمت بشمار، زیرا دوران زندگی عمر زیادی نخواهد داشت و گفتگو و هم نشینی با این احساسات ارزشمند است.
هوش مصنوعی: دوست داشتن و محبت از طرف خوبرویان گاهی با بیوفایی همراه است و گاهی نیز وفاداری نشان میدهند. اما از من که بگذری، محبت و وفای من همیشه با درد و رنج توام خواهد بود.
هوش مصنوعی: هر وقت که آب از ظرف سفالی به سوی معشوق جریان یابد، معیاری خوشتر برای من است تا از آن میکدهای بنوشم که در جام جمشید قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از زندگی رها شوی، باید عاشق شوی. ای محیی! بدان که اولین قدم در عشق به زیبایان، وجود نداشتن و غفلت از دنیا است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد
دلش همخوابهٔ اندوه و جانش جفت غم باشد
حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی
همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد
ز چشم لطف بر احوال مسکینان نظر میکن
[...]
اگر جان دربهای می دهی بر می ستم باشد
که در میزان ماه مصر گوهر سنگ کم باشد
زوصل دختر رز در جوانی کام دل بستان
که در پیری می روشن چراغ صبحدم باشد
به اندک فرصتی تاک از درختان گشت رعناتر
[...]
عزیزی گفت با من دوش کای سلطان سوداگر
چرا با این قدر سامان به جنت متهم باشد
چو ماهی می کند جمع درم اما نمیداند
که صید ماهیی جایز بود کانرا درم باشد
بدو گفتم کریمش گرچه نتوان گفت البته
[...]
مروت های گردون جور و احسانش ستم باشد
غم اول لقمهٔ این [خوان و] الوانش الم باشد
حصیر کهنه را قیمت دل درویش می داند
سفال باده در دست سبوکش جام جم باشد
خیالم را ز عالم برده بیرون سرمه سا چشمی
[...]
جهان داور خدیوا آن توئی امروز در عالم
که پشت چرخ گردون پیش خدام تو خم باشد
نحوس چاکرانت از چه گرد آری تو کز طالع
سعود اخترانت جمله در سلک خدم باشد
میان با شگون و بی شگون فرق و تفاوت نه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.