گنجور

 
سراج قمری
 

چند از پی نان برپا در پیش کسان چون خوان

خاینده هردونی چون گوشت برای نان

ای روبه پرحیلت، تا کی چو سگان جویی

از بهر یکی من نان، دوری زیکی منان

تا چند کمیت می افتاده ترا در سر

دل کرده زبهر او، هم خمکده هم میدان

ماننده ی بهرامی قتال، ولی چوبین

واندر پی زال زر سرتاسر تو دستان

تا تاج سرت زرین چون طرف کمر باشد

در سرزنش افتادی پیوسته چو شمع و کان

روی ضعفا داری از ظلم به رنگ زر

خواهی که کنی حاصل زین روی، زر سلطان

فرمان سلاطین را کژ یافته ای ای میر

یعنی که شوی بی جان از یافتن فرمان

تا دانه ی درویشان آری به کف، آوردی

گردن کشی خوشه، سنگین دلی میزان

گرخنده زند هرکس از نکته ی سرد تو

غره چه شوی؟کانکس بنمود ترا دندان

سختی دل تو برد آی رخ افسان را

از غصه ی آن خاید آهن همه روز افسان

خواهی که شود اشکت بر افسر شاهان در

چون ابر خلق جامه دامن زهوا بفشان

بالا چه پری کآخر چون ابر به خاک افتی

ور بر صفت آتش زرین بودت باران

گویی که بود هرشب ماهی به کنار تو

تا همچو فلک زین روی بد مهری و سرگردان

چون شمع سپهر، آتش بر سرت همی بارد

تو گرد زده ساکن همچون لگن ای نادان

دل خرمیت باید رو سوخته ی حق شو

پرخنده لبی باید بسته به دلی بریان

تا کسوت شاهات را چون طوق کنی از زر

درویش و توانگر را چون تیغ کنی عریان

ویرانی مسجد را چون سیل به سر جویی

تا بوک کند گبری زان بتکده آبادان

ای همچو سبو برپای از بهر خرابی را

سختی کش و تلخی چش، خونین دل و سنگین جان

کبر است بلاس سر، بنگر به حباب، آنک

کز باد سرش بینی عمر آمده در نقصان

از راه جفا گل گفت چنین با گل

کای پی سپر تیره، ای بی سر و بی سامان

هردو زره کتبت، مانیم به یکدیگر

بهرچه گرفته سرباشی تو و، من خندان؟

بر سر زندت هردم در پای فکنده این

دامن زتو درچیند دست از تو بشسته آن؟

گل گفت:بلی، لکن رنگین و تر دامن

ای دستخوش مجلس، ای خارنه بستان

دعوی سری کردی تا لاجرمت عالم

برباد دهد زین روی، از بن بکند زان سان

من خاکیم و باشم با خاک زمین همبر

زین روی شوم گه گه بالای سرانسان

بد عهد مشو با کس گر زانکه بقا خواهی

به عهدی گل دیدی کم عمری او می دان

مردم، ملکی گردد، لکن به ریا ضتها

یوسف ملکی گردد از بعد چه و زندان

طاغی شدن اندر دین فهرست نگوساری است

آنک نه نگوسارست آب از جهت طغیان؟

زر سکه ی بت دارد، در دل که دهد جایش

بت را که فرو آرد اندر حرم یزدان؟

حقا که نگردد خود دل قابل نقش زر

تا همچو محک نبود سخت و سیه از خذلان

گر صاحب دیوانی، باید که چنان باشی

کز آه شهاب آسا سوزی زنخ دیوان

ور خود ملکی، باید کز فرط عبودیت

بر درگه حق باشی کمتر زسگ دربان

بی معجزه ی موسی چوبی که زنی برما

فردا زپی زحمت آن چوب شود ثعبان

وان سینه که از جورت شد همچو تنور ازتاب

ای بس که فرو بارد برجان وسرت طوفان

هرچند بسی مانی، فرسوده شوی آخر

هرچند بسی ساید، هم سود شود سوهان

رویندگی آن کن کز خاک درش بینی

هم آب رخ قیصر، هم باد سر خاقان

فیضش چو فرو بارد بر باغچه ی قدرت

هم خاک شود جانور هم چشمه شود حیوان

قهرش چو برون تازد در معرکه ی سطوت

از بید کشد خنجر، وز غنچه کند پیکان

لحن سخنم یارب بخشای و، مگیر از من

کاندر چمنت هستم قمری هزار الحان