از ره به خواهش دل شیدا چه میروی
گر عاشقی، به کوی تمنا چه میروی
در گل گرفتهام در و بام ترا ز اشک
دیگر به باغ، بهر تماشا چه میروی
بی بوی پیرهن مبر از گریه نور چشم
چون باد شرطه نیست، به دریا چه میروی
خواهد کشید پرده ز رخ، گل به وقت خویش
ای باد صبحدم، به تقاضا چه میروی
یوسف نهای تو، طاقت زندانت از کجاست
بی پرده پیش چشم زلیخا چه میروی
دامن گرفتن تو چنان آیدم، که کس
پرسد ز آفتاب که تنها چه میروی
کمتر ز لالهای نتوان بود در جهان
بی داغ دل، به دامن صحرا چه میروی
عالم ز تو خراب شد ای اشک پردهدر
بس کن، پی برهنه به یغما چه میروی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به عشق و معشوقهاش اشاره میکند و میپرسد چرا عاشقانه و بیپروا به سوی او میرود. او به درد و رنجی که از دوری او میکشد، اشاره میکند و از عشق و اشکهایش سخن میگوید. در نهایت، شاعر به حسرتها و ناکامیهای خود در عشق اشاره میکند و از بیپناهی و غم ناشی از آن میگوید. در کل، اشعار به تردیدها و احساسات عمیق عاشقانه و غمهای ناشی از آن بحران میپردازد.
هوش مصنوعی: اگر عاشق هستی، چرا از مسیر دل شیدا به سمت خواستههایت میروی؟
هوش مصنوعی: در دل سرشار از غم و اندوهم، به یاد تو و به خاطر تو، دیگر نمیخواهم به باغ بروم و تماشا کنم. چرا که حضور تو برایم به اندازهی گلهای زیبا و خوشبو اهمیت دارد.
هوش مصنوعی: بیتوجهی به زیباییهای زندگی و احساسات انسانی هیچگاه شما را به مقصد نمیرساند. اگر به جزئیات مهم زندگی مثل عشق و دوستی اهمیت ندهید، مانند کسی هستید که بدون دلیل به دریا میرود اما نمیداند چه چیزی او را به سمت آن میکشاند.
هوش مصنوعی: به زودی گل زیبایش را نمایان خواهد کرد. ای باد صبحگاهی، چرا با خواهش و التماس میروی؟
هوش مصنوعی: تو یوسف نیستی که در زندان تحمل کنی، پس از کجا این coragem را پیدا کردی که بیپرده در مقابل زلیخا ظاهر شوی؟
هوش مصنوعی: وقتی دامن تو را میگیرم، حس میکنم که در کنار تو مانند آفتاب هستم، و هیچکس نمیپرسد که چرا چنین به تنهایی در حال حرکت هستم.
هوش مصنوعی: در جهان، کمتر کسی میتواند مانند لالهای باشد که دلی شکسته ندارد. پس چرا به دامن صحرا میروی؟
هوش مصنوعی: ای اشک پردهدر، تو باعث ویرانی عالم شدی. کافی است، چرا همچنان بیپوشش به سرقت میروی؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سوی شکار، ای بت رعنا، چه میروی؟
شهری خراب تست، به صحرا چه میروی؟
گر میروی به شهر، که صیدی فتد به دام
اینجا مرا گذاشته، تنها چه میروی؟
بیسگ نمیروند سواران به عزم صید
[...]
ای بیخبر ز خود به تماشا چه میروی؟
چون آفتاب سر زده هرجا چه میروی؟
خود را ببین در آینه و آب و گل بچین
گاهی به باغ و گاه به صحرا چه میروی؟
بالاتر از تو نیست نهالی درین چمن
[...]
بیداغ عشق، بر در دلها چه میروی؟
اهل نظر نیی، به تماشا چه میروی؟
کام نخست سوخت نفس، برق خام را
ای نوسفر، تو بر اثر ما چه میروی؟
جز نقد جان، بها نپذیرد متاع حسن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.