گنجور

 
قدسی مشهدی

در قیدم و گمان که گرفتار نیستم

دارم هزار زخم و خبردار نیستم

گه سینه می‌خراشم و گه ناله می‌کنم

یک دم ز شغل عشق تو بیکار نیستم

جایی نمی‌روم ز گلستان کوی تو

بوی گلم، ولی به صبا یار نیستم

یکباره گر ز من نه فراموش کرده‌ای

کو جور، اگر به لطف سزاوار نیستم؟

عرض دوا به چاره این خسته‌دل مبر

انگار کن مسیح که بیمار نیستم

ای وصل، عیش می‌دهی و درد می‌بری

مگشا در دکان که خریدار نیستم

غم جای خود گرفت چو دل شد ز خون تهی

اندوهگین ز گریه بسیار نیستم

اشکم به خون نشاند و مرا لب به خنده باز

آبم ز سر گدشت و خبردار نیستم

دارد به غیر لطف نمایان، به رغم من

قدسی حریف این همه آزار نیستم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

صدرا ! ز خاکپای تو بیزار نیستم

کز خدمت تو یک دم بیکار نیستم

ز اندیشۀ مدیح تو شب نگذرد که من

تا روز همچو بخت تو بیدار نیستم

بادا زبان بریده، دماغم ز هیچ پر

[...]

عرفی

من کینه را به مهر خریدار نیستم

دل پیش توست ولی به دل یار نیستم

آغاز دوستی است، عنان از ستم بگیر

در ماندهٔ محبت بسیار نیستم

تا کرده ام وداع محبت رسیده ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه