گنجور

شمارهٔ ۲۳۴

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

کی دواجو بود آن دل که ز دردش دم زد

داغ بی‌دردی آنم که دم از مرهم زد

با خرد روز ازل بر سر سودا بودم

عشق پیش آمد و سودای مرا برهم زد

محنت هجر تو داند که چه با جانها کرد

شعله عشق تو داند که چه در عالم زد

گوش کس باخبر از زمزمه شوق نبود

عشقت آن روز که ناخن به دل آدم زد

ملک دنیا نبود منزل ارباب سرور

هرکه افتاد درین کوچه، در ماتم زد

دست اکرام تو بود آنکه سحرگاه ازل

خوان بیفکند و صلا بر همه عالم زد

عشق می‌گفت به گهواره دلم خوش طفلی‌ست

که در اول قدم، از پایه اعلا دم زد

با جنون بود مرا سلسله پرشوری

عقل گم باد که این سلسله را بر هم زد

تا سر از جیب برآورد دلم چون قدسی

دست در دامن آن طره خم در خم زد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام