گنجور

 
قدسی مشهدی

ز دلها درد دل برداشتن هم عالمی دارد

به بالای غم من ریز گو هرکس غمی دارد

طبیعی نیست با مردم، تواضعهای می‌خواران

ملایم می‌نماید خار تا اندک نمی دارد

من از تنهایی خود گر زنم فریاد، معذورم

چرا نالان بود بلبل که چون گل همدمی دارد

رکاب آن سوار آخر به دستم خواهد افتادن

نیم نومید من هم، گر سلیمان خاتمی دارد

مصیبت دیده پهلوی طربناکان ندارد جا

بیا گو در صف ما باش هر کو ماتمی دارد

ز چوب خشک، خوبان می‌تراشند آشنا قدسی

نگر چون زلفشان از شانه هر سو محرمی دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
الهامی کرمانشاهی

شب تنهایی ای دل هر که چون غم همدمی دارد

چه غم او را که اندر خانهٔ دل محرمی دارد

به جز این زخم مردافکن که من اندر جگر دارم

هر آن زخمی که بینی در زمانه مرهمی دارد

خوش آن روزی که چون دیوانگان از سنگ اطفالم

[...]

ادیب الممالک

ازین مکتوب دانستم که دلدارم غمی دارد

چو زلف خود شبی تاریک و روز درهمی دارد

چرا نالد ز غم ماهی که بر تخت شهنشاهی

ز جم جام، از خضر لعل، از سلیمان خاتمی دارد

نفرساید ز فرعون آنکه در جیش ید بیضا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه