گنجور

 
قدسی مشهدی

بیا که بی تو مرا نور در چراغ نماند

بهار عیش مرا لاله‌ای در باغ نماند

همین نه زمزمه ما ز لب فراموش است

نوای مرغ سحر هم به طرف باغ نماند

به مهر بلبل و پروانه می‌خورم افسوس

که آب در چمن و تاب در چراغ نماند

ز شوق گریه دلم را چو لاله پنجه غم

چنان فشرد که خونابه‌ام به داغ نماند

همیشه جام حریفان ز می لبالب بود

به دور ماست که یک جرعه در ایاغ نماند

به کوی دوست هم آواز من نگردد غیر

درین چمن که منم جای بانگ زاغ نماند

کنم کناره ز کاهل‌طبیعتان قدسی

مرا دماغ حریفان بی‌دماغ نماند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم

مرا که ذوق پریشانی دماغ نماند

چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت

که در فضای زمین گوشه فراغ نماند

مباد چشم بدی در کمین عشرت کس

[...]

قدسی مشهدی

دگر به وسوسه توبه‌ام دماغ نماند

بپار باده که نوری درین چراغ نماند

بهار ناله ز منقار بلبلی نشکفت

ز باد تفرقه، گویی گلی به باغ نماند

گذشت وصل و به جز حسرتی به دل نگذاشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه