گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
قدسی مشهدی

گرم قتلم آمد آن شوخ و به استغنا گذشت

آتش از خس نگذرد هرگز چنین کز ما گذشت

هرچه با زلف تو می‌ماند دل از کف می‌برد

روز عمرم در تمنای شب یلدا گذشت

خاک بادا بر سرم گر نام عریانی برم

من که در دیوانگی موی سرم از پا گذشت

از فغانم پرس کامشب با دل گردون چه کرد

تیشه فرهاد می‌داند چه بر خارا گذشت

لاله بر گرد دمن پژمرده دیدم سوختم

بر سیه‌بختی که اوقاتش در آن صحرا گذشت

کی کند سر در سر هر قطره طوفان بلا؟

کار سیل چشمم از هم‌چشمی دریا گذشت

سوختم قدسی که مخصوص تغافل هم نیم

دوستم از پیش چون دشمن به استغنا گذشت