گنجور

 
غبار همدانی
 

بت ابرو کمانی از کمینی

به تیرم می زند بی جرم و کینی

به کوی میفروشان خانه کردم

نمی دانستم که ای غم در کمینی

برد سیلاب اشکم خانه از بن

به دستم گر نیفتد آستینی

به خوبان در حقیقت معنی عشق

به صورت آفرین است آفرینی

دهم جان گرچه مقداری ندارد

نیاز ما به چشم نازنینی

دلم را نیست چندان صبر و آرام

که بنشینم زمانی بر زمینی

ز هفتاد و دو ملت دوری ای عشق

ندانم خود تو دارای چه دینی

چراغ خاطر خلوت سیه شد

بیار ای سینه آه آتشینی

دل اندر خرمن زلف تو بسته است

اگر تخمی نکارد خوشه چینی