گنجور

 
غبار همدانی
 

به جانم کارگر شد زهر و ساقی راست تریاقی

به تلخی جان شیرین می‌سپارم رحمی ای ساقی

ز راه شوخی آلوده به شکّرخنده دشنامی

علاج درد ما کردی به زهر آلوده تریاقی

طبیبان را بسوزد دل چو بیماری سپارد جان

طبیبی عامداً ساع به قتلی بل و احراقی

شرار آه جانم سوختی تا بودمت عاشق

فلما صرت مشتاقا جری دمغی لاعراقی

ز درد اشتیاقم بر لب آمد جان و می‌ترسم

نماند فرصتم چندان که گویم شرح مشتاقی

ز دیوان ازل رزقم اگر پیمود می‌آمد

غلط باشد به حق آموختن آیین رزاقی

نیارد صفحه طاقت تا نویسم شرح هجران را

مگر از پاره‌های دل فراهم گردد اوراقی