گنجور

 
غبار همدانی
 

زند چون آتش حسنش زبانه

دو صد خرمن بسوزد بی بهانه

دلا گر نیستی پروانه بگذر

که سرکش گشت آتش را زبانه

سَر هستی ندارم بی تو دیگر

که بردارم سَر از این آستانه

دلا دیدی که صد ره با تو گفتم

خط و خال بتان دام است و دانه

چو شمع از سوختن پروا نمیکرد

چرا شد دامنش پروانه خانه

خرابم کرد عشق امّا ندانم

در این ویران نهفت آن گنج یا نه

مرا ساقی سحرگه ساغری داد

که فارغ گشتم از دُرد شبانه

چو ماهی مردم چشمم هراسان

ز موج اشک می گیرد کرانه

بیا ساقی بیا تا مِی بنوشم

به بانگ بربط و چنگ و چغانه

یکی بر کش نقاب از مهر رخسار

که برخیزد غبار از این میانه