گنجور

 
غبار همدانی
 

در بند هرچه در دو جهان هست نیستم

در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم

رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش

خندان به حال خویشتن از بس گریستم

گر آبیم در آتش دل چیست مسکنم

ور آتشی در اشک روان غرقه چیستم

از من به غیر دوست نشانی بجا نماند

وان ترک باز درپی غارت گزیستم

با یک دو قطره خون دل و مشتی استخوان

یک عمر در شکنج غمت خوب زیستم

روزی که دیده محو تماشای او نبود

بر تیره شام هجر چرا ننگریستم