گنجور

 
غبار همدانی
 

دل دیوانه زان پیوسته خو با کودکان دارد

که کودک جیب و دامن پر ز سنگ امتحان دارد

دلم با حلقۀ زلفت گرفته آنچنان الفت

که چون مرغ شکسته بیضه رَم از آشیان دارد

مرا ای ناخدا بگذار در غرقاب حیرانی

ندارد عقل من باور که این دریا کران دارد

غرور حسن کِی فرصت دهد تا ماه من داند

که در کوی ملامت عاشقی بی خانمان دارد

بنازم نوبهار حسن آن شمشاد قامت را

که تا هست ایمنی از صدمت باد خزان دارد

چو یکجا رفت عاشق را ز کف سرمایۀ هستی

کجا خاطر پریشان از غم سود و زیان دارد

سرشک شمع بر دامان چرا پیوسته میریزد

همانا گریه از دلسوزی پروانگان دارد