گنجور

 
قوامی رازی

ای شده صدر ملک در خور تو

گشته سلطان وقت غمخور تو

هم امینی و هم امین الملک

گوهری نیست همچو گوهر تو

رحمت ایزدست در ره تو

دولت باقیست رهبر تو

خنجر حاسدان همه کندست

پیش آن خنجر سخنور تو

تا به سر وقت باز برد چرخ

حنجر حاسدان به خنجر تو

تا صدف وار گشت و نی کردار

آن دل و خاطر منور تو

در و شکر خدای تعبیه کرد

در عبارات روح پرور تو

ای به حلم زمین و جاه فلک

نشود کس به پایه برتر تو

گرفلک خوانمت سزد که بود

هفت جزو تو هفت اختر تو

ور جهان گویمت رواست که هست

هفت عضو تو هفت کشور تو

تو جهانی و زود خواهد کرد

بخت تو یک جهان مسخر تو

در تو حلم و صفا و لطف و غضب

خاک و باد است و آب و آذر تو

کوته است از تو دست بدخواهت

ور مثل هست در برابر تو

قلم خشک تو چو تر گردد

خشک دان دست بدخواه تر تو

قد خصم تو چون کمان دارد

قلم تیر شکل لاغر تو

راست را کژ همی کند قلمت

ای شده تیر تو کمانگر تو

با حدیث من و تو آی که نیست

جان فروشی چو من ثناخر تو

دیرگاهست تا قوامی هست

بنده کردگار و چاکر تو

چند گه باشد آخر این درویش

بی نصیب از دل توانگر تو

تختم از بخت برفلک باشد

گر بود بر سر من افسر تو