گنجور

 
قوامی رازی

تا زمین زیر گنبد خضراست

بی جهانیان جهان نیاید راست

تاز گردش فلک نیاساید

بر زمین شاه داد گر باید

شاه خورشید جان فزای بود

بر زمین سایه خدای بود

بشکند گردن وضیع و شریف

بکند حکم بر قوی و ضعیف

باز دارد چو گرددش معلوم

آفت ظالم از سر مظلوم

شغل دولت چو شیر پستانست

عالم اطفال و دایه سلطانست

درنگر تا چه آید از تقصیر

کار برطفل چون نیابد شیر

شاد باش ای قوامی هنری

کاهل ری را سنائی دگری

آفرین گوی شاه اعظم را

بعد از آن خسرو معظم را

آن ولی عهد دو شه مسعود

شاه عادل مغیث دین محمود

ای بزرگان دولت و ملت

دین و ملک از شماست با صولت

همه منقاد شاه ملک آرای

همه فرمانبر کتاب خدای

از شما باد تازه در دو جهان

دین یزدان و دولت سلطان

ملک را گر مصیبتی افتاد

هیچ غم بر دل دو شه مرساد

از سرا پرده های سلطانی

حوریی شد به باغ یزدانی

خلق را دل چرا دژم گشتست . . .!

چون گلی از دو باغ گم گشتست

آب در دیده جهان خون شد

یک چراغ از دو خانه بیرون شد

باد مرگ اسب را بر افکندست

یک درخت از دو مرز برکندست

چون اجل را درازتر شد دست

عقدی از گردن دو ملک گسست

شکر حق کوه ملک بر پایست

گر صدف شد دو بحر بر جایست

گر ز معدن یکی گهر بگسست

در دو کشور دو کان گوهر هست

خشک شد چشمه ای به هامون در

تیره شد کوکبی به گردون بر

مند مر چرخ جاه را جاوید

هر دو سلطان چو ماه و چون خورشید

کی شود بی یکی ستاره تباه

آن فلک که آفتاب دارد و ماه

باد در زیر تخت ایشان باد

گرد بر تاج هر دو منشیناد

باد در کاخ لهو منزلشان

هیچ انده مباد بر دلشان