گنجور

 
قطران تبریزی

آذر فرو زو می خور شاها بماه آذر

آیین ماه آذر بوی می است و آذر

باد ابد رد مانده دشمنت چون کمانه

بگذار شادمانه صدا ور مزدو آذر

یک بخشش تو کردن بار دویست گردون

ایمن بزی ز گردون همچون پسر ز مادر

هم بدسگال مالی هم بدسگال مالی

هم با سخا همالی هم باوفا برادر

تو بت جهان برهمن تو باد و خصم خرمن

از هیبت تو دشمن جوشن دهد بچادر

روی عدوت پرچین وز خونش کرده پرچین

از تیغ تو شه چین لرزنده و توایدر

دوری ز بند و دستان با رای و هوش دستان

با زور پور دستان با فر و یال نوذر

گر خلق بی توانی دانا شود تو آنی

بگذار تا توانی گیتی بناز و بگذار